تاريخ : دو شنبه 22 مهر 1392 | | نویسنده : گمنام

 عـــــــــرفه

 

ظهر زیبای وقوفه یه وقوف آفتابی

یه وقوف عاشقونه زیر آسمون آبی

عرفات چشش به راهه تا وقوفتو ببینه

تا که یک لحظه کنار صاحب خودش بشینه

ظهر زیبای وقوفه کاش منم وقف شما شم

تا یه صبح عید قربون نذر آقای منا شم

من نشستم اینجا مثل یه گدای سرراهی

بین این همه سفید پوش با لباس روسیاهی

میگن امروز عرفاته گدایی فعل حرومه

آخه بخشیدن تو این روز از قدیم رسم و رسومه

بزار یک کم خودمونی درد دل کنم دوباره

بزار تو شبای تارم بریزم یه کم ستاره

گناهام بسکه زیاده کی میتونه بشماره؟

چاره ای برام بساز تا هی بهم نگن بیچاره!

خاک عالم تو سر من که بیچاره ی گناهم

جوونیم هزینه شد، رفت، تو اجاره ی گناهم

کمک کن که دوباره سر سجاده بشینم

تا زیر این آسمونا یک کم افتاده بشینم

دست بکش به روی چشمام هوس نگاتو کردم

یه پر و بالی بده که دوباره هواتو کردم

دستمو بگیر بلند شم قصد کربلاتو کردم

هوس بارون گریه توی روضه هاتو کردم

اجازه می دید که قبل از اینکه ما دعا بخونیم

یک کمی از عرفات کربلایی ها بخونیم

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج
برچسب‌ها: حاج رحمان نوازنی, عرفه, شعرآیینی, رایه الهدی,

تاريخ : پنج شنبه 4 آبان 1391 | | نویسنده : گمنام

 

 

ظهر زیبای وقوفه یه وقوف آفتابی

یه وقوف عاشقونه زیر آسمون آبی

 

عرفات چشش به راهه تا وقوفتو ببینه

تا که یک لحظه کنار صاحب خودش بشینه

 

ظهر زیبای وقوفه کاش منم وقف شما شم

تا یه صبح عید قربون نذر آقای منا شم

 

من نشستم اینجا مثل یه گدای سرراهی

بین این همه سفید پوش با لباس روسیاهی

 

میگن امروز عرفاته گدایی فعل حرومه

آخه بخشیدن تو این روز از قدیم رسم و رسومه

 

بزار یک کم خودمونی درد دل کنم دوباره

بزار تو شبای تارم بریزم یه کم ستاره

 

گناهام بسکه زیاده کی میتونه بشماره؟

چاره ای برام بساز تا هی بهم نگن بیچاره!

 

خاک عالم تو سر من که بیچاره ی گناهم

جوونیم هزینه شد، رفت، تواجاره ی گناهم

 

کمک کن که دوباره سر سجاده بشینم

تا زیر این آسمونا یک کم افتاده بشینم

 

دست بکش به روی چشمام هوس نگاتو کردم

یه پر و بالی بده که دوباره هواتو کردم

 

دستمو بگیر بلند شم قصد کربلاتو کردم

هوس بارون گریه توی روضه هاتو کردم

 

اجازه میدید که قبل از اینکه ما دعا بخونیم

یک کمی ازعرفات کربلاییها بخونیم

 

عرفاتی که غریبه عرفاتی که شهیده

عرفاتی که رو نیزه است شکل یک سر بریده

 

عرفاتی که یه مادر هی می گفت آبش ندادن

ای خدا گهواره ی شیرخوارشو تابش ندادن

 

عرفاتی که یه خواهر توی قتلگاه براش مرد

خدا میدونه که اونجا چقدر مشت و لگد خورد

 

عرفاتی که یه دختر قیامت براش به پا کرد

هی می گفت کدوم حرومی سرتو اینجور جدا کرد

 

عرفاتی که یه سقا توی علقمه فداش شد

یه جوری عمود زدن سجده کرببلاش شد

 

یه جوری عمود زدن که هیچ جوری بلند نمی شد

یه جوری عمود زدن که سر رو نیزه بند نمی شد

 

حاج رحمان نوازنی

 

 


رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج
برچسب‌ها: عرفه, رایه الهدی, رحمان نوازنی,

 

شك و تريديشان يقيني بود

آسمانهايشان زميني بود

همه دنبال وعده گندم

شهر مشغول خوشه چيني بود

كوچه ها خالي از وفای به تو !

خانه ها گرم شب نشيني بود

خودشان را نشان نمي دادند

پشت هر سايه اي كميني بود

دست غفلت هميشه در دست

زندگي هاي اينچنيني بود

همه فتوا به خويش مي دادند

هر كسي مجتهد به ديني بود

نامه ام رانوشته ام اما كاش

يك نفر مرد، يك اميني بود...

صبح تا شب تو را دعا كردم

تا نيايي خدا خدا كردم

خوب در حق تو وفا كردند !

كه مرا اينچنين رها كردند

شب شد و مثل يك غريبه مرا

از سر خويش زود وا كردند

و نخوانده؛ نماز مغرب را

در نماز عشا قضا كردند

پشت ديوار مسجد كوفه

پشت ابليس اقتدا كردند

آه؛ مولا تو ديده اي حتماً

با من آن شب چگونه تا كردند

در هر خانه اي كه رفتم آه

در غربت به روم وا كردند

دست من آب هم نمي دادند

كوفه را مثل كربلا كردند

خواب ديدم كه در مناي توام

اولين ذبح كربلاي توام

خواب ديدم كه كوفه جان مي داد

نامه ام را به اين و آن مي داد

گريه گريه بهانه ام آن شب

پشت دروازه را نشان مي داد

نيزه اي چرخ مي زد و در شهر

سر خورشيد را تكان مي داد

دست هاي  ترحم كوفه

به اسيران لباس و نان مي داد

صورتی هي بنفشه مي چید و

دسته دسته به آسمان مي داد

اگر از هر كسي كه مي ترسيد

سر عباس را نشان مي داد

يك نفر با تمام سنگ دلي

سنگ در دست ديگران مي داد

دل آئينه ها ترك برداشت

سنگ می خورد، هر كسي پر داشت

يك نفر گفت: تيغ بُرّان است

دیگری گفت: مرد ميدان است

يك نفر گفت: گرد و خاك هواست

دیگری گفت: باد و طوفان است

يك نفر گفت: روبرو نشويد!!!

شير سرخ بَر و بيابان است

يك نفر گفت: اين دلش درياست

پيك دريا ، سفير مرجان است

يك نفر گفت: قيمتش چند است؟!

ديگري گفت: قيمتش جان است

يك نفر گفت: آتشش بزنيد!!!

ديگري گفت: او گلستان است

يك نفر گفت: درد آينه چيست؟

ديگري گفت: سنگ باران است

يك نفر گفت: جشن مي گيريم

بكشيدش كه عيد قربان است

يك نفر گفت: يك كفن ببريد

هرچه باشد ولي مسلمان است

بسم رب الحسين رب شهيد

خون مسلم به پاي يار چيكد

 

 

حاج رحمان نوازنی

 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج
برچسب‌ها: شعرایینی, حاج رحمان نوازنی, رایه الهدی, حضرت مسلم, عرفه,

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 109 صفحه بعد