شب شعر علوی
تاريخ : دو شنبه 8 آبان 1391 | | نویسنده : گمنام

وقتي ذوق شاعران در وصف امير المومنين به جوش مي‌آيد/ تفريح خردسالي او خلق آدم است ...

استاد "مهدي تعجبي" آواره همداني

 

 

با دل حسرت نصیب خود مدارا می کنم

وعده پرواز را امروز و فردا می کنم

چون كلاغ پيري از  مرداب با حسرت ز دور

سينه سرخان مهاجر را تماشا مي كنم

مي برم خجلت من از صدق وهب‌هاي زمان

لب چو بر يا ليتنا كنا معك وا مي كنم

گلشن سبز شهادت خواص پاكان است و بس

بي سبب بر اين تمنا سير صحرا مي كنم

جان پاك آلوده شد در منجلاب زندگي

خيره سر من عمر طولاني تمنا مي كنم

 

شاكرم بر طول عمر دلپذير

زان كه شد تجديد با عيد غدير

آمد آن صبح فرحناك و اميد

آمد آن فرخنده ايام سعيد

روز عيد شيعه و روز علي است

شادي از سيماي مردم منجلي است

ابتداي دولت اهل ولاست

عصر عيد شيعيان مرتضاست

شد در آن روز همايون آشكار

شان حيدر بين خلق بي شمار

وحي آمد از خداوند جهان

بر محمد خاتم پيغمبران

اي امير مسلمين و انبيا

اي حبيب من الا يا مصطفي

امر ما ابلاغ بي تشويش كن

مرتضي را جانشين خويش كن

تا سه نوبت امر حق تكرار شد

آخرين بارش دگر اخطار شد

الغرض باب هدايت باز شد

رسم جاويد ولايت ساز شد

بود آن مشكل ترين آزمون

اهل قرآن را در اعصار و قرون

انتخاب جانشين انبيا

بستگي دارد به امر كبريا

امر بي‌چون و چراي ايزد است

مجري فرمان رسول امجد است

مصحف قرآن طاها را بخوان

قصه هارون و موسي را بخوان

لاجرم آن روز در آن ماجرا

راه نار و نور شد از هم جدا

شكر مي گوييم ما اهل ولا

ذات حق را بر ولاي مرتضي

 

استاد غلامرضا سازگار  

 

تو گنج‌های خدا را به زیرپا داری

سر از کرم به تهیدست‌ها فرو داری

شب و ستاره و مه، نخل و چاه می‌گویند

که شب گذشت علی جان هنوز بیداری؟

گهی به تخت خلافت گهی کنار مریض

زمامدار وجودی تو یا پرستاری؟

برای غارت خلخال یک یهودیه

فراز منبر پیغمبر اشک می باری

رعیت تو به جان تو می‌دهد آزار

به جرم اینکه تو یک مور را نیازاری

قیام و عدل و مروت شود تماشایی

دمی که پای به بازار کوفه بگذاری

مقام و مرتبه‌ات را نهاده‌ای به زمین

که مشک آب زنی را به دوش برداری

شرافت و شرف و عدل از شرافت توست

چهارسال عدالت فقط خلافت توست

رسول خواست تو تنها برادرش باشی

برادرش نه! که نفس مطهرش باشی

هزار حیف که در پهن‌دشت ظلمت‌ها

بشر نخواست که تو مولا و رهبرش باشی

لوای فتح پیمبر در اهتزاز آید

به غزوه‌ای که تو سردار لشکرش باشی

سلام صبح قیامت، سلام اهل بهشت

به محشری که تو ساقی کوثرش باشی

شکست ره نبرد تا ابد به اردویش

محمدی که تو در جنگ، حیدرش باشی

سزد ملائکه تا صبح حشر سجده برند

به منبری که تو تنها سخنورش باشی

تمام اهل قیامت ندا دهند علی

خوشا کسی که تو امروز محشرش باشی

بهشت و کوثر و رضوان من تویی مولا

صراط و محشر و میزان من تویی مولا

 

 

 

"حجت الاسلام و المسلمين شيخ رضا جعفري"

 

 

 

 

هنگام ظهر وقت اذان نماز بود

درهاى آسمان به روى خلق باز بود

 

ارواح مؤمنین همه در سجده حضور

این روح كعبه بود كه روى جهاز بود

 

انگار بوى آب به گوشش رسیده بود

ارض غدیر چشمه عرض نیاز بود

 

خورشید در جنون خود از حال رفته بود

لیلاى بى تعیّن ما غرق ناز بود

 

گيرم كسي نبود تماشاي او كند

اين جلوه در غناي خود آيينه ساز بود

 

جبريل زد نفس نفس و خسته بال شد

گیسوى آيه‌هاي ولایت دراز بود

 

یكبار نه دوبار نه بار دگر شنید

از بس كه آیه‏هاى على دلنواز بود

 

تفريح خردسالي او خلق آدم است

اين مرد در طفوليتش خاك باز بود

 

 

احمد علوی

 

 

 

 

لاتهای قبیله می‌رفتند به هبل احترام بگذارند

باز با جسم و جان آلوده پا به بیت الحرام بگذارند

 

شهر از روشنی گریزان بود ، یکه تاز قبیله شیطان بود

وخلایق فقط در این اوهام ، که برای که دام بگذارند

 

همه ی دختران زنده به گور ، خواب انگور و نور میدیدند

تا دوباره بتان باده پرست ، جام بالای جام بگذارند

 

ناگهان عطر ربنا پیچید، با صدایی که در حرا پیچید

جبرییل آمد و مقرر شد همه سنگ تمام بگذارند

 

راه او سخت بود و آسان شد ، مرد ده ساله ای مسلمان شد

وپس از نام او خدا فرمود که علیه سلام بگذارند

 

شهر با مردم نظر تنگش، دست در دست یکدگر دادند

که از آیینه دست بردارند ، شهر را بی امام بگذارند

 

مصلحت در سکوت بود و سکوت ، و خدا خواست تا در آن برهوت

تم موسیقی غریبش را سالها بی کلام بگذارند

 

دست هاشان به آسمان نرسید ، راه حلی به ذهنشان نرسید

به جز از اینکه ابن ملجم را سر راه قطام بگذارند

 

بعد از آن با حسن غریبه شدند ، وسپس از حسین دل کندند

کاروانی شکسته در راه است ، آه اگر اهل شام بگذارند

 

دفتر شعر من که آیینی ست، حاصل داغ های سنگینی ست

تا چه مقبولشان بیوفتد یا  دست روی کدام بگذارند

 

 

 

خدا مي خواست تا تقدير عالم اين چنين باشد

كسي كه صاحب عرش است مهمان زمين باشد

 

خدا در ساق عرش خويش جايي را برايش ساخت

كه حتي ماوراي ديده روح الامين باشد

 

خدا میخواست از رخساره ی خود پرده بردارد

خدا میخواست تا دست خودش در آستین باشد

 

علی حبه جنه ، قسیم النار و الجنه

خدا میخواست آن باشد، خدا میخواست این باشد

 

به جز نام علی در پهنه تاریخ نامی نیست

که بر انگشتر پیغمبران نقش نگین باشد

 

بجز او نيست دستاويز محكم در دل طوفان

به جز او نيست وقتي صحبت از حبل المتين باشد

 

مرا تا خطبه های بی الف راهی کن و بگذار

که بعد از خطبه‌ی بی نقطه ی تو نقطه چین باشد

 

مرا در بیت، بیت شعر هایم دستگیری کن

غزل های تو بی اندازه باید دلنشین باشد

 

غزل لطف خداوند است شاعر ها خبر دارند

غزل خوب است در وصف امیر المومنین (ع) باشد

 

قاسم صرافان

 

 

 

تا چشم خُم افتاد به سیمای تو ساقی!

مثل همه خَم شد جلوی پای تو ساقی!

 

دل بست به آن حالت گیرای تو ساقی!

شد مثل نبی غرق تماشای تو ساقی!

 

خاتم به تو ‌باليده که پايان پيامي

هم نقطه‌ي آغازي و هم ختم کلامي

 

من عاشق آن لحظه که انگشتريت را ...

مجنونِ تو وقتي رجز خيبريت را ...

 

ديوانه‌ي آن دم که دمِ حيدريت را ...

وحي آمده تا گوشه‌اي از دلبريت را ...

 

دل برده‌‌اي از دختر يک دانه‌ي هستي

تا خانه‌ي کوثر شده ميخانه‌ي هستي

 

 

 

حيدرانه خندق

 

خویش را در کام شیر انداخت او با پای خود

تا پرید این سو و جولان داد «عمرو عبدِوُد»

 

هی رجز می‌خوانَد و هی بی قراری می کنی

وای از آن ساعت که تو قصد شکاری می کنی

 

«لا فتی»! پیش آمدی «لا سیف» در دستان تو

گفت احمد: نه، ولی نه از هراسِ جانِ تو

 

گفت نه، تا دیگری با «عمرو» رو در رو شود

گفت نه، تا دست آن پر ادّعاها رو شود

 

دیدمت شیر جوان! تا ‌آمدی غرّان ز رَه

گفتی: اِنّی فارِسٌ، سَمَّیتُ اُمّی حیدَرَه

 

گفتي آري اين منم حيد امير المومنين

مي رسم چون عاشقان بي باك و مي لرزد زمين

 

عمرو! آن «هل من مبارز» شد صدای آخرت

خوب می بینم که می چرخد اجل دور سرت

 

گیرم از جنگاوران بر تو کسی غالب نبود

اسم آن ها که علی ابن ابی طالب نبود

 

در زمین با هر که جنگیدی تو بردی پهلوان!

دور دور ماست دیگر، ما یلان آسمان

 

قلب حق در سینهی من در پس این جوشن ست

جنگ با «قهار» تکلیفش از اول روشن ست

 

آمدم تا جان بگیرم یا که از جان بگذرم

آمدم با ضربتی از جن و انسان بگذرم

 

آمدم با ضربتي از جنس لا حول و لا

تا كه يار از ذوالفقارم بشنود قالو بلا

 

روز خندق را همان روز الستم می کنی

خون فرقم را تو می ریزی و مستم می کنی

 

فرق من باز و سپر باز و دهان تیغ باز

با سه لب، لبیک می‌گویم در این راز و نیاز

 

باده مست و باده نوشان مست و ساقی مستِ مست

مست می‌چرخد به دورش عالمی ساغر به دست

 

پس «الا یا ایها الساقی ادر کاساً» عظیم

تیغ را بردار، بسم الله رحمن الرحیم

 

در زمين با لرزه گامت قيامت مي كني

يا قسيم النار و الجنه چه قسمت مي كني

 

مي زني شمشير همچون آذرخشي مرگبار

نه نمي فهمد زباني امر الا ذوالفقار

 

تیغ با آن وزن در دستان تو مثل پرست

پر درآورده ست، حق دارد، به دست حیدرست

 

هر چه دارد در دفاع از جان خود رو می کند

پیش تو شیر قدیمی کار آهو می کند

 

باورش شد پنجه ها وقتی اسیر شیر بود

باورش شد قدرت بازویت امّا دیر بود

GetBC(882);