خشاب/از آرزوی امام رضا(ع) تا امام رضا(ع)
تاريخ : پنج شنبه 6 مهر 1391 | | نویسنده : گمنام

 

 

 

 

 

به دلیل تراکم زیاد نیرو، حجم بالای آتش و امکانات زیادی که در این محدودة کوچک و تنگ معطل شده بود، هر دو طرف تصمیم داشتند، خط خود را مستقیم کنند. یعنی عراق می خواست آن پانصد متر را تصرف کند، حاشیة امنی برای بصره درست کند و آن را از زیر تیر مستقیم ایران خارج کند و ایران هم می خواست آن چند کیلومتر را به چنگ آورد تا هم نیرو و توان کم تری مصرف کند و هم با سلاح های نیمه سبک و سنگین خود، کاملاً بر بصره مسلط باشد.

 

 

 

 

 

پیش از ما گردان های «امیرالمؤمنین(ع)، ابوالفضل(ع) و امام حسن(ع)» از لشکر امام حسین(ع)، عمل کرده بودند، امّا موفق نشده بودند. کلی هم شهید داده بودند و نتوانسته بودند آن ها را به عقب منتقل کنند.

آن شب قرار بود گروهان ها، از عرض، به جاده زده و در عمق به طرف عراق، در یک نونی مستقر شود، خط آتش درست کند تا بچه های دو گروهان دیگر گردان، همراه با لشکرهای دیگر، پشت جادة آسفالت را گرفته و سنگر بزنند، خط اول را تشکیل بدهند و اگر ما زنده ماندیم، پس از تثبیت به عقب برگشته و به آن ها بپیوندیم.

آن شب، ساعت نه وپانزده دقیقه، عملیات را با نام حضرت زهرا(س) شروع کردیم. از روی موانع میدان مین و پیکر شهیدان مرحلة قبل گذشتیم و پس از یک ساعت تبادل آتش، در نونی مستقر شدیم. عراقی ها به عقب برگشتند، معلوم بود که تاکتیک جنگی شان شب های گذشته هم همین بوده است. کم کم به صبح نزدیک می شدیم که از بی سیم متوجه اذان شدیم. نماز خوف را خواندیم و به نوبت چرت زدیم. هوا داشت روشن می شد که پاتک دشمن شروع شد. از زمین و زمان آتش می بارید. در وسط نونی یک سکوی بلند خاکی به قطر پانصد متر قرار داشت که معلوم بود سکوی شلیک تانک است. دیدبان های عراقی آن را شاخصی برای فرستادن خمپاره هاشان کرده بودند و نقطه به نقطه نونی را با خمپاره 60 می زدند، ولی چون شب ها تا صبح سنگرهای انفرادی ساخته بودیم، از دست ترکش ها در امان بودیم. فاصلة نونی و جادة آسفالت پشت سر، حدود دویست متر بود که تا صبح، ارتباط کاملاً قطع شد.

من با آرپی جی ام از سمت چپ نونی دفاع می کردم، امّا با شهیدشدن آرپی جی زن دستة دو که در وسط نونی بود، به جای او رفتم. تا ظهر چند پاتک دشمن را دفع کردیم. نزدیک اذان ظهر، منطقه کمی آرام شده بود، امّا گاهی خمپاره ای بدون سوت روی زمین می نشست. همان موقع بود که پیرمرد رزمنده ای غذا آورد. ما که صبح تا ظهر در محاصره بودیم و مهمات بهمان نرسیده بود، می خواستیم ناهار، چلوکباب با یک نوشابة خنک بخوریم. گفتم: «پدر جان! صبح تا حالا برایمان مهمات نیاورده اید، توی این محاصره ، چه طوری توانستی غذا بیاوری؟»

گفت: «باباجان! ما که نمی توانیم بجنگیم، حداقل غذای رزمنده ها را به دستشان برسانیم، تا پیش خدا روسفید باشیم. بخور رزمنده! این هم یک نوع مهمات.»

غذا توی ظرف یک بار مصرف، را کاملاً داغ بود، معلوم بود که در کوتاهترین زمان آن را به خط مقدم رسانده اند. ناهارم را که خوردم، رفتم سراغ «مصطفی رحیمی»، یکی از کمکی هایم. سنگری که ساخته بود، به اندازة دو نفر جا داشت. گفتم: «من تا الآن هرچه سنگر ساخته ام، خمپاره خرابش کرده است. شب بیایم این جا؟»

گفت: «بفرما!»

برای این که کاری کرده باشم، رفتم نزدیک تپة تانک یک کاپوت تانک را به سختی روی زمین کشیدم و آوردم نزدیک سنگر. مصطفی را صدا کردم و با هر بدبختی ای بود، آن را روی دیوارهای سنگر گذاشتیم. حسابی خسته بودیم. او آخر سنگر نشست و من هم دراز کشیدم.

هنوز دوسه دقیقه نگذشته بود که صدای مهیبی بلند شد و خاک همه جا را گرفت. از سنگر زدیم بیرون. دیدم دو تا از امدادگرهای دسته که ازصبح تا آن موقع، مجروحان را به سختی به عقب می بردند، با خمپاره ای که نزدیک سنگر ما خورده بود، روی زمین افتاده اند. تا داد زدیم که بچه ها بیایند و کمک کنند، خمپارة دوم کنار خمپارة اول به زمین نشست. اول، چیزی نفهمیدم، ولی یک مرتبه حس کردم پای راستم خنک شد. نگاه کردم، دیدم ران پایم پر از خون است. بیش تر که دقت کردم، متوجه شدم، مچ دستم ترکش خورده و تقریباً نصف آن نیست و این خون دستم است که روی پا می ریزد. خواستم حرکت کنم، نتوانستم. همین طور که به گونی های سنگر تکیه داده بودم، یکی از بچه ها را که نزدیک تر بود، صدا کردم. بهش گفتم: «برادر! اگر ممکن است، این چفیه را از جیب شلوارم در بیارور.» او که دستم را ندیده بود، برایش عجیب بود که چرا خودم این کار را نمی کنم. تا دستش را به سمت چفیه برد، دستم را دید. عقب رفت و با وحشت گفت: «وای نه!»

گفتم: «بیا! چیزی نیست.»

چفیه را درآورد و گفت: «برادر! این چفیه خاکی است، اگر آن را ببندم، شاید کزاز بگیری.»

گفتم: «خب تکانش بده و محکم ببند تا خون بیش تر از این نرود.»

او هم با چفیه، دستم را محکم بست و گفت: «حالا بیا بریم.»

گفتم: «نمی شود.»

پرسید: «چرا؟»

گفتم: «نمی دانم. نمی توانم حرکت کنم. تو یک نگاهی به پشت شانه هایم بکن.»

نگاه کرد و گفت: «یا حضرت عباس(ع)!»

گفتم: «چی شده؟»

گفت: «بادگیرت از کمر پر از خون است، حرکت نکن تا یک برانکارد بیاورم.»

تا رفت یک برانکارد بیاورد، خمپارة سوم با چند متر فاصله آمد و او هم روی زمین خوابید و دیگر بلند نشد. صدای نالة مصطفی را شنیدم. یک ترکش خورده بود توی رانش. دو تا از بچه ها دویدند و برانکارد امدادگر را برداشتند، مرا خواباندند تویش و شروع کردند به دویدن. نگاهم را به آسمان بودم و صدای کسانی را که برای بچه ها برانکارد می بردند، می شنیدم. یکی می گفت: «اول مجروح ها را، شهید ها را بعداً می بریم.» همین طور که چشمم را به آسمان بود، دیدم که هواپیماهای عراقی آمدند و با مسلسل و موشک شروع کردند به حمله. دو نفری که مرا می بردند، گاهی با زمین خوردنشان برانکارد را زمین می زدند، دوباره مرا می انداختندم توی برانکارد و می دویدند، تا رسیدیم به جاده. بچه ها از صبح مواضع خود را تثبیت کرده بودند، امّا با باندهایی که بیش ترشان به دست و سر و پا بسته بودند، معلوم بود که با چنگ و دندان مقاومت کرده اند. دشمن گرای منطقه را داشت و تا توانسته بود، از بچه ها تلفات گرفته بود. همین که مجروحی از جلو به عقب می آوردند، او را با صلوات و الله اکبر بدرقه می کردند.

مرا به سنگر اورژانس خط بردند. رحیمی هم کنار دستم بود. کسی توی اورژانس نبود و کاری برای ما انجام نشد. چند دقیقه بعد، منتقلمان کردند به پشت یک تویوتای عملیاتی که رویش تشک هایی گذاشته بودند. خواباندند روی آن و بردند عقب. با آن تکان های شدید، چند بار نزدیک بود پرت شویم بیرون. دوباره هواپیماهای بعثی آمدند، هیکلشان از هواپیمای قبلی بزرگ تر بود. کاغذهایی به طرف پایین ریختند که یکی اش روی سرم افتاد. آن را برداشتم و خواندم. از نیروهای پیاده خواسته بودند که تسلیم بعثی ها شوند. با خودم گفتم: «الآن یکی از بمب ها هم روی سرمان می آید و بدون جنگ کردن، می رویم آن طرف.»

تویوتا توی آن جادة زیکزاک و ناهموار، با آخرین سرعت جلو می رفت. از آرایش تسلیحات نظامی راه فهمیدم که در خط دو و کنار توپخانة خودی هستم. تویوتا ایستاد و ما دو نفر را به یک بیمارستان صحرایی بردند؛ بیمارستان صحرایی امام حسین(ع). در حال وارد شدن به بیمارستان، برادر بزرگم را دیدم. هوشیار بودم، امّا دیگر صداها را تشخیص نمی دادم. گوش هایم کاملاً از کار افتاده بود و با لب خوانی متوجه می شدم که افراد به هم چه می گویند.

یک مرتبه «اکبر» یکی از بچه های محل را که پرستار بود، دیدم. متوجه شدم که مسئول آن جا است. آمد بالای سرم و نگاهی به سر و وضعم کرد. به برادرم گفت: «حالش بد نیست.»

پوزخندی زد و رفت سراغ مجروحان دیگر. برادرم جلو آمد و گفت: «چه طوری؟ کاری نداری؟»

با صدای که از ته گلو می آمد، گفتم: «تشنه ام، آب بده.»

و او رفت و به اکبر که سر تختی ایستاده بود، گفت: «علی آب می خواهد.»

امّا او با دست گفت: «نه.»

بعد هم یک مقوا بالای سرم نصب کردند که رویش نوشته شده بود، Npo؛ یعنی آب دادن به این مجروح ممنوع. برادرم دوباره آمد، باز گفتم: «بهم آب بدهد.»

او دوباره به اکبر گفت و اکبر گفت: « چفیه را تر کن و به لب هایش بکش، تا کم تر احساس تشنگی کند.»

اول تأثیر داشت، امّا کمی که گذشت، دیگر تأثیری نداشت. پس از ساعتی دستور ترخیص و بردن به عقب را دادند. برادرم تا دم آمبولانس بدرقه ام کرد. بهش گفتم که به خانه خبر سلامتی ام را بدهد و از مجروحیت چیزی نگوید. داخل هر آمبولانس یک بسیجی امدادگر کم سن و سال بود که از مجروح مواظبت کند. قرار بود مرا همراهی کند، با چفیه اش شروع کرد به پاک کردن خاک و خون از روی صورتم. هی پیشانی ام را می بوسید و من ناراحت بودم که این مخلص خدا، چه قدر ساده است، من اگر آدم خوبی بودم که شهید می شدم. با صدای گرفته هی به او التماس می کردم که برادر! من آن رزمنده ای که تو فکر می کنی، نیستم، اشتباه گرفته ای و او باز به کارش ادامه می داد.

وارد یکی از بیمارستان های اهواز شدیم و آمبولانس و امدادگر به خطر برگشتند. خط توی بیمارستان، مرا به اتاق ریکاوری که قبل از اتاق عمل است، بردند.

کم کم سوزش دستم شروع شد. عصب هایی که قطع شده بودند، داشتند واکنش نشان می دادند. چون بیمارستان بسیار شلوغ بود، ما را برای عمل، اعزام کردند به بندر ماهشهر تا از آن جا با یک هواپیما به یکی از استان های پشتیبان برویم. یک ساعت دیگر در آمبولانس بودم تا به بندر ماهشهر رسیده و در زیر یکی از آشیانه های هواپیما که پر از تخت بود، جای گرفتم. همین که روی تخت قرار گرفتم، یکی از خدمه ها آمد و گفت: «به به، آقای سموعی! مرا می شناسید؟»

هرچه فکر کردم، او را نشناختم. گفت: «من رفتگر محله هستم، تازه اعزام شده و این جا کمک می کنم. راستی! چیزی نمی خواهی؟»

با صدای گرفته گفتم: «خیلی تشنه ام.»

رفت و با یک قوطی نوشابه خنک برگشت و گفت: «بفرما رزمنده!»

من هم که دیوانة یک قطره آب بودم، قوطی را تا ته بالا کشیدم و گذاشتمش بالای سرم. مشغول شنیدن حرف های او بودم که یک مرتبه دکتر آشیانه از آن جا رد شد و با دیدن کلمة Npo و قوطی کنار سرم، فهمید که یک نفر به من نوشابه داده است فریاد زد: «چه کسی به این مجروح نوشابه داده، او الآن می میرد.»

رفتگر محله فرار کرد، ولی دکتر همین طور داد می زد و می گفت: «بابا! حواستان را جمع کنید. Npo؛ یعنی دادن هر نوع غذایی خصوصاً آب، از راه دهان ممنوع.»

چیزی نگذشت که امدادگران مجروحان را به هواپیماهای نظامی باربری C130 منتقل کردند. هر شش برانکارد را با فاصلة چهل سانتی متر، روی هم قرار دادند و با عبور تسمه هایی از دسته های برانکارد، آن ها را محکم کردند، به این واسطه از حداقل جا حداکثر استفاده می شد. من نفر سوم از بالا بودم. برانکارد بالایی من بر اثر کار زیاد خراب شده و آهن وسطش روی صورت و بدنم فشار می آورد. دستم که حالا دیگر حسابی ذق ذق می کرد، گذشت زمان را برایم بسیار کند کرده بود. چند نفر از خدمه داشتند به تقاضاهای مجروحان رسیدگی می کردند. یکی از آن ها را صدا کردم و گفتم: «کجا می رویم؟»

جوابم را نداد. گفتم: «این برانکارد بالای سرم نفس کشیدن را برایم سخت کرده است.»

او هم تلاش بیهوده ای کرد و رفت. زمان به کندی می گذشت و وضعیت بسیار سختی بود، تا آن که حس کردم صدای هواپیما تغییر کرد. فهمیدم که در حال نشستن است. ما را تخلیه کردند و به یکی از سالن های فرودگاه که از پیش آماده شده بود، بردند. وقتی یکی از مأموران فرودگاه از کنار تختم رد شد، پرسیدم: «برادر! این جا کجاست؟»

در جواب گفت: «فرودگاه مشهد!»

خیلی خوشحال شدم. ما را به بیمارستان بزرگ امام رضا(ع) و یک اتاق شش نفره با چهار مجروح و یک پیرمرد را که زردی داشت، توی اتاق جای دادند. ساعت بین چهاروسی دقیقه تا پنج بعد ازظهر بود که برادری آمد تا مشخصات و شماره تماسمان را بگیرد. من شماره را ندادم و گفتم: « برادرم خبر داده است، در ضمن، پدرم کمی عجول و عصبی است، می ترسم اتفاقی برایش بیفتد.»

او اصرار کرد و من گفتم: «پس در صورت تماس، اسمی از مشهد نبرید.»

شماره ها وصل می شد و بچه ها با خانواده هایشان صحبت می کردند و خبری از خود می دادند. نوبت به من رسید. گوشی زنگ زد. متوجه شدم، مادرم پشت گوشی است. سلام کردم و گفتم: «من خوبم و از اهواز زنگ می زنم.»

مادرم گفت: «رزمنده و دروغ؟»

گفتم: «چه طور؟»

گفت: «از کی تا به حال بیمارستان امام رضا(ع) مشهد، اهواز شده؟»

گفتم: «شما از کجا می دانید؟»

گفت: «یک نفر زنگ زد و گفت، با کی کار دارید؟ گفتم، شما زنگ زده اید. گفت نه! شما زنگ زده اید. گفتم، خُب اگر من زنگ زده ام، آن جا کجاست؟ گفت، این جا بیمارستان امام رضا(ع) مشهد است، شما این جا وابسته ای دارید؟ من هم گفتم، امیرحسین یا علی رضا. گفت، بله! علی رضا اتاق 20، تخت 4. اجازه بدهید وصل کنم. حالا چی شده رزمنده؟»

گفتم: «هیچی بابا! یک کم دستم زخمی شده است.»

مادرم در کمال خونسردی گفت: «قطع هم شده؟»

گفتم: «نه!»

دوباره پرسید: «دیگر چی؟»

گفتم: «کمی هم کمرم خراشیده.»

گفت: «قطع نخاع هم شده ای؟»

گفتم: «نه خیر! دست و پایم حرکت می کنند.»

گفت: «انشاءالله خوب می شوی، خداحافظ!»

تلفن قطع شد. من که دردهایم به اوج خود رسیده بود، گاهی از هوش می رفتم و گاهی با مسکن ها خوابم می برد. ساعت نه شب، با صدای ترمز ماشینی که معلوم بود از حیاط پشت پنجره اتاق است، از خواب بیدار شدم. چند ثانیه بعد، دیدم که مادرم با یک مرد غریبه وارد اتاق شد. آمد بالای سرم و پس از سلام گفت: «از این آقا تشکر کن!»

من هم که نمی دانستم برای چه باید تشکر کنم، به امر مادر تشکر کردم و باز از حال رفتم. یک ساعت بعد دوباره به هوش آمدم. حدود ساعت ده بود. با خودم فکر می کردم، آدم چه خواب هایی می بیند که یک مرتبه دیدم، مادرم سمت راستم نشسته است و قرآن می خواند.

گفتم: «شما این جا هستید؟»

گفت: «بله! فکر کردی امام رضا(ع) فقط تو و دوستانت را می طلبند؟ ما را هم راه دادند تا انشاءالله استفاده کنیم.»

گفتم: «آخر چه طور؟»

گفت: «آن موقع که زنگ زدی، مهدی که کوچک ترین فرد خانواده و حدوداً دوساله بود را بردم منزل آقاجون و به مادرم گفتم، این را نگه دارید تا من بروم و برگردم. رفتم در مغازة «حسن آقا» کتاب فروش، بهش گفتم، اگر یک بلیط پرواز مشهد بخواهم، چه طور می توانم تهیه کنم؟ او هم زنگ زد و گفت، اتفاقاً برای یک ساعت دیگر پرواز هست، امّا بلیط نیست. از آن جا رفتم مغازة «اصغر آقا»، پسرخاله. او هم تماس گرفت و همین را گفت. دوباره برگشتم پیش حسن آقا و گفتم، می شود رفت فرودگاه و توی رزرو، اسم نوشت؟ حسن آقا گفت، حالا چه شده؟ گفتم، یکی از بچه های محل مجروح شده، مادرش می خواهد برود و سری بزند. گفت، عجب! الآن هم نیم ساعت بیش تر نمانده، بعید می دانم به فرودگاه برسیم. شما بروید و او را بیاورید، تا امتحان کنیم. بعد گفت، نه! اصلاً با ماشین می رویم در خانه اش که معطل نشویم. سوار شدیم. گفت، حاج خانم! کجا برویم؟ گفتم، فرودگاه. گفت، پس آن مادر؟ گفتم، خودم هستم. گفت، یا حضرت عباس! امیر یا علی؟ گفتم علی.

چنان با ماشین گاز داد که نفهمیدم چه طور رسیدیم فرودگاه. او رفت طرف باجه و من هم رفتم طرف سالن. در یک دقیقه بلیط صادر شد و من آخرین نفر بودم که وارد هواپیما شدم. بعد از یک ساعت و خورده ای پرواز، رسیدیم مشهد. هوا تاریک بود. رفتم به یکی از رانندگان آمبولانس مستقر در فرودگاه گفتم، ببخشید! آدرس بیمارستان امام رضا(ع) را می خواهم. آدرس را گفت. یکی از راننده ها که صدایم را شنیده بود، گفت، خواهر! مجروح داری؟ گفتم، بله! گفت، اگر چند دقیقه صبر کنی، وقتی که دارم می روم، شما را هم می برم.

قبول کردم. قبل از سوار شدن گفت، اگر دم بیمارستان پیاده شوید، تا فردا وقت ملاقات راهتان نمی دهند. آدرس بخش را دارید؟ گفتم، بله! گفت، خُب! من می روم توی بیمارستان، آن وقت شما پیاده شوید. قبول کردم. آن آقایی که گفتم از او تشکر کن، رانندة آمبولانس بود.»

مادرم در عرض چهار ساعت به من رسیده بود. در بخش مجروحان، خانم هایی با چادر مشکی بودند که از طرف بنیاد شهید می آمدند. به مجروحان خدمت می کردند، به پرستاران کمک می کردند و معروف بودند به خواهر شهید. حتی در بخش، اتاقی داشتند که مدت ماندن و مسئولیت آنان را مشخص می کرد. یکی از پرستار ها به اشتباه، مادرم را خواهر شهید صدا زد و مادرم که در زمان انقلاب دوره امدادگری دیده بود، به کمکش رفت. به جز دو پرستار بخش، کسی در مدت ده روزی که آن جا بودیم، نفهمید که او نسبتی با من دارد. کارهای رزمندگان را انجام می داد، قرآن می خواند و صبح های زود با ماشین های شیفت ترخیصی بیمارستان، می رفت حرم و با کارمندان ساعت هفت، به عنوان خواهر شهید وارد بیمارستان می شد.

روز اول، تقریباً ساعت نه دکتر برای دومین بار آمد و پس از معاینه گفت که برای عمل آماده ام کنند. مادرم به اتاق بنیاد شهید رفته و نامش را وارد کرده بود و دیگر به طور رسمی فعالیت می کرد. آن روز پس از رسیدگی به مجروحان، یک مرتبه نگاهی به پیرمرد گفت: «این پیرمرد زردی مفرط دارد که قطعاً عفونتش برای شما پنج نفر بد است.»

و رفت و سرپرستار را آورد و گفت: «این پیرمرد در حال احتضار است، او را به خاطر این چند مجروح از این اتاق ببرید.»

سرپرستار گفت: «خواهر شهید! ما خودمان می فهمیم، شما ناراحت نباش.»

و رفت. مادرم رفت و دکتر بخش را آورد. دکتر پس از دیدن پیرمرد، با دکتر متخصص مشورت کرد و دکتر دوم بلافاصله دستور انتقال او را داد. بعد از این که از اتاق عمل بیرون آمده و به هوش آمدم، متوجه شدم که دو ساعت بعد، پیرمرد مرده است. بعداً سرپرستار از مادرم به دلیل کم اهمیتی به حرف او عذرخواهی نمود.

ماجرای دوم

بیمارستان امام رضا(ع) مجروح و بیماران بسیار زیادی داشت؛ حتی یک سری تخت کنار راهروها گذاشته بودند و روی آن ها بیمار خوابیده بود. عصر بود، مادرم کنارم نشسته بود و قرآن می خواند. یک مرتبه به پیرزنی که توی راهرو روی تخت روبه روی اتاق بود، خیره شد. بلند شد و رفت دم در. صدایش را شنیدم که گفت: «پرستار ساک شن!»

امّا پرستارها اهمیت ندادند. رفت و به همان سرپرستار گفت: «این پیرزن در حال موت است، اگر ساک شن نکنید، می میرد.»

سرپرستار هم اهمیت نداد و گفت: «خواهر شهید! خودمان حواسمان هست.»

مادرم به دکتر بخش که از راهرو رد می شد، گفت. یک مرتبه صدای دکتر را شنیدم که فریاد می زد: «ساک شن، ساک شن!»

تا آمدند ساک شن بیاورند، پیرزن مرد.

ماجرای سوم

یکی از سرپرستاران عوض شد و خانمی بدحجاب، با صورت آرایش کرده و البته بدزبان به جایش آمد. در سرکشی اوّل همین که وارد اتاق ما شد، بدون ملاحظه گفت: «چه بوی لاشه و تعفنی! چه قدر این اتاق بدبو است.»

و رفت. مادرم به من گفت: «او را صدا بزن و بگو، اول این که حجابت را درست کن؛ دوم این که بوی بد را باید چاره اندیشی کرد، این وظیفة شماست. بگویید بهتر رسیدگی کنند.»

گفتم: «مادر! من نمی گویم، خجالت می کشم. حالا یک چیزی گفته، نباید محلش گذاشت.»

مادرم گفت: «ببین! اگر من بگویم، آن ها بهانه گیری می کنند و خواهر شهید را بیرون می کنند، امّا تو به عنوان یک مجروح، یک رزمنده، امر به معروف کن.»

مصطفی که صدای مادرم را شنید، گفت: «حاج خانم! الآن درستش می کنم.»

و دستش را گذاشت روی زنگ. پرستار آمد. گفت: «برو و سرپرستار را بفرست، باهاش کار دارم.»

سرپرستار آمد و از همان دم در گفت: «بله! کاری داری؟»

مصطفی گفت: «خانم! چند لحظه قبل این جا افاضه کردید که این اتاق بوی لاشه می دهد. ببخشید! انتظار دارید اتاق های مجروحان و بیماران بوی گلاب بدهد یا مثل خود شما بوی آرایش و عطر؟ البته اگر همین رزمندگان بدبو نبودند، معلوم نبود که کشور این امنیت را داشته باشد که شما به راحتی سرکار بیاید و آرایش کامل کنید. در ضمن، شما باید به زیردستان و همکارانتان بگویید که چرا اتاق ها بوی تعفن می دهد؟»

سرپرستار آمد حرف بزند که مجروح دیگری ادامه داد و بعد از آن مجروح دیگری. سرپرستار رفت و تا ظهر به یک مرخصی اجباری فرستاده شده و این طوری تنبیه شد.

ماجرای چهارم

سه شنبه ها با اتوبوس، مجروحان را به حرم می بردند. اتوبوس از در روبه روی آشپزخانه وارد صحن کهنه می شد و دور حوض می گشت، گوشة صحن می ایستاد و مجروحان با لباس های آبی بیمارستان، از در کوچکی وارد رواق می شدند. مردم از قبل راه باز می کردند و مجروحان تا پای ضریح می رفتند.

مجروحیت مصطفی از ناحیه پشت بود و پانسمانش هر روز به اندازة چهار نفر طول می کشید؛ چراکه موقع انفجار، به را به زمین افتاده بود و بدنش از بالای گردن تا مچ پا پر از ترکش های سطحی بود. وقتی لباسش را درمی آوردند، پشت کمرش پر از نقاط سیاه رنگ بود. هر روز تعدادی از ترکش ها به روی پوست می آمدند و پرستارها با احتیاط آن ها را برداشته و زیرش را ضدعفونی می کردند. روی تخت هم یا به را می خوابید، یا به پهلو و اصلاً نمی توانست به پشت بخوابد. چند ترکش هم معده و گوارشش را به هم ریخته بود؛ به طوری که مدفوعش به وسیلة یک لوله ای پلاستیکی دفع می شد.

صبح یک روز پنج شنبه آمدند و مقدمات ترخیص را انجام دادند. مادرم با یک یک پرستاران و دکترها خداحافظی کرد و به من گفت: «امروز باید غذایت حساب شده و کم باشد؛ چون مسافر هستی.» این را بلند گفت که مصطفی هم بشنود، امّا مصطفی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود؛ با این که این مطلب برای او لازم تر بود. خلاصه بعدازظهر همان روز، بعد از ده روز، با یک آمبولانس راهی فرودگاه شدیم. من که به دلیل موج گرفتگی نمی توانستم پایم را بالا بیاورم، از مینی بوس، با آسانسور وارد هواپیما شدم. دستم کاملاً در آتل و گچ بود و مصطفی هم تنها یک دکمة پیراهنش را بسته بود. رفتیم و روی صندلی کنار هم جای گرفتیم.

یک ربعی که از پرواز گذشت، دیدم بوی تعفن عجیبی قسمت ما را فرا گرفت. گفتم: «مصطفی! این بو چیه؟»

گفت: «نمی دانم!»

چند لحظه بعد گفت: «علی! صدایش را درنیاور. حاج خانم گفت که کم بخورید، امّا من یادم رفت. حالا هم کیسه پر شده است.»

مادرم متوجه شد، مهماندار را صدا زد و گفت: «ببخشید! دو تا پتو به این جوان ها بدهید؛ مثل این که سردشان است.»

مهماندار پتو آورد. مادرم گفت: «به مصطفی بگو پتو را به خودش بپیچد.»

مصطفی تا فرودگاه اصفهان همین کار را کرد. توی فرودگاه اصفهان، پدر، خواهر و برادرهایم آمده بودند. همین که وارد سالن انتظار شدم و پدرم را دیدم، پتو را کنار زده و گفتم: «من سالمم، ببینید! حتی دستم هم سالم است.»

پدرم با همان حالت خاصی گفت: «خُبِ! خودم می بینم، خودت را جمع کن.»

مصطفی جلو آمد و گفت: «حاج آقا، مخلصیم!»

پدر گفت: «ان شاءالله مخلص امام حسین(ع) باشی. این علی که اذیتت نکرد؟»

مصطفی ناقلا گفت: «خُب حاج آقا! دنیا دار گذشت است و بخشش از بزرگترهاست.»

ما که نفهمیدیم مصطفی چه چیز را بخشید.

پی نوشت ها:

(1) موقعیت المهدی(عج)، یک مقر آمادگی، پشت خط دوم (توپخانه) بود. رزمندگان عموماً یک روز پیش از ورود به خط اوّل؛ چه برای پدافند، چه برای عملیات، در آن جا مستقر می شدند تا برای رفتن به خط، حداقل مسافت را داشته باشند. این مقر در کل، یک مقر موقت و مقدماتی بود.

(2) هر روز سه نفر از بچه های دستة بیست تا سی نفره که در یک سنگر زندگی می کردند، به ترتیب مسئولیت کارهای خدماتی، پهن و جمع کردن سفره، کشیدن غذا، درست کردن چای، شستن ظرف ها و تمیز کردن سنگر را به عهده می گرفتند. البته عده ای هم بودند که کاری به نوبت و اسمشان نداشتند، زیر بار این تقسیم بندی ها نمی رفتند و دائم کار می کردند. این رفتار گاهی به دل خوری شهردارها می انجامید و آن ها می گفتند: «ما که امروز کاری نکردیم، باید فردا دوباره شهردار شویم.»