دعا که می‌کنید فرشتگان آمین می‌گویند
تاريخ : پنج شنبه 5 مرداد 1391 | | نویسنده : گمنام
مأموریت پیغمبر اکرم جذب است
 
 
من این را عرض می‏کنم بعد وارد بحث می‏شوم. یکی از اصول معارف مسلّم ما اصل جذب است، نه دفع؛ یعنی به‏طور مسلّم مأموریت پیغمبراکرم در اسلام این بوده است که مردم را جذب کند. از اوصاف پیغمبراکرم رحمت للعالمین است. این یعنی چه؟ این همان اصل جذب است؛ یعنی جذب مردم به خود و به اسلام. لذا شما نگاه کنید عملاً خود پیغمبراکرم هم همین‏کار را می‏کرد.
 
 
خدایا قوم من را هدایت کن، اینها نمی‌فهمند!
 
 
بعد از آنکه کفّار آن همه پیغمبراکرم را آزار دادند، اسلام آوردند. در اوّل بعثت، اصحاب به پیغمبر پیشنهادی دادند و گفتند: آقا! مگر حضرت نوح پیغمبر نبود؟ حضرت نوح، امّت خود را نفرین کرد. قریب هزار سال دید این‏ها نه هدایت می‏خواهند و نه چیز دیگری، به همین‏خاطر آن‏ها را نفرین کرد و بر اثر نفرین او همه هلاک شدند. تو هم قوم خود را نفرین کن، تا خدا هلاک‌شان کند و همه از بین بروند. ببینید حضرت چه جوابی می‌دهد، گفت: «اَللّهُمَّ أهدِ قَومی فَاِنَّهُم لایعلَموُن»؛ خدایا! قوم من را هدایت کن، این‏ها نمی‏فهمند! «وَانصُرنی عَلَیهِم اَن تُجیبوُنی اِلی طاعَتِک»؛ و من را یاری کن تا بر آن‏ها چیره شوم، به‏گونه‏ای که در راه طاعت و بندگی تو جواب‌گوی من باشند. پیغمبر اصلاً سراغ آن حرف‌ها نرفت که بخواهد کسی را نفرین کند.
 
 
 
من برای لعن مبعوث نشده‌ام!
 
 
در یک روایتی داریم که وقتی دندان پیغمبراکرم را شکستند و ایشان مجروح شد، از صورت ایشان خون می‏ریخت، آمدند به حضرت گفتند: آقا! مشرکین مکّه را نفرین کن! فرمود: «اِنّی لَم اَبعَثُ لَعانا وَلکِنّی بُعِثتُ داعِیاً وَ رَحمَه اَللّهُمَّ عَهدِ قَومی فَاِنَّهُم لا یعلَموُن»؛ نگاه کنید! شیوة ایشان جذب است، چون اصل در اسلام همین است، اصل در اسلام، مسئله‏ جذب است نه دفع. دعا کردن به نفع یا دفع ضرر است، نه «‌نعوذبالله» نفرین کردن و جلب ضرر، یا لعن کردن که عبارت است از دفع منفعت. البتّه در لعن نوزده مورد وجود دارد که استثنا شده است؛ آن‏ها اشکالی ندارد.
 
 
احدی نمی‌تواند مانند ائمّه طاهرین(صلوات‌الله‌علیهم) باشد!
 
 
آن‏ها عملاً هم همین کار را می‏کردند. شما ائمّه طاهرین(صلوات‌الله‌علیهم) را نگاه کنید! واقعاً بشر عادّی نمی‏تواند این‌گونه باشد، این را بدانید، مسلّم نمی‏تواند! احدی صبر و حلم و بردباری و استواری این‏ها را ندارد. آن‏ها منحصر به فرد هستند. حتّی انبیاء عظام هم صفات آن‏ها را نداشته‏اند. من نمی‏توانم وارد این مسائل شوم! پس نمی‏توان به راحتی لعن و نفرین کرد، چون احتمال دارد آن شخص پشیمان شود، توبه کند، یا این حالت او از بین برود، شاید در راه بیاید و به اسلام خدمت کند و شاید ....
 
 
بر خورد امام حسین(ع) با عبیدالله بن حرّ جعفی و زهیر
 
 
همین‏ها موجب شده‏ بود که حسین(علیه‏السّلام) در سفری که به سمت کربلا می‏آمد همین کار را انجام دهد. ما داریم خودش شخصاً به سراغ عبیدالله‏ بن‏ حرّ جعفی رفته است. عبیدالله اصلاً باور نمی‏کرد که امام حسین خودش آمده باشد. آمد و دعوتش کرد. او در جواب آن حرف‌ها را به حضرت گفت. امام حسین آمد به او گفت: برو! بس است، حال که نمی‏آیی من را یاری کنی از این بیابان برو! چون اگر صدای استغاثه من را بشنوی و به یاری من نیایی خیلی کارت خراب می‏شود. این را بدانید و در تاریخ هم نوشته‏اند: اوّلین کسی که آمد به سوی قبر حسین(علیه‏السّلام)، همین عبیدالله بود. حسین چه چیزی را دارد می‏بیند؟ اوّلین کسی که مرثیه گفت برای حسین(علیه‏السّلام)، شعر گفت در عزای حسین، عبیدالله‏ بن حرّ جعفی است. بروید در تاریخ ببینید. شاید دیدید تا آخر عمر اظهار پشیمانی می‏کرد. البتّه این‏ها چیزهایی در افراد می‏بینند که هر کسی این‌ها را نمی‏بیند. برای بعضی‏ها دور است و برای بعضی خیلی نزدیک. نزدیک آن بود که خودش نرفت، پیغام داد. می‏گوید: نشسته بودیم داشتیم غذا می‏خوردیم یک وقت دیدیم یک کسی آمد در خیمه، «یا زهیر أَجِب اَبا عَبدِالله»؛ ای زهیر! بیا حسین تو را کار دارد! این هم یکی است. اینجا است که همراه زهیر می‏گوید: چنان سکوت مجلس را فرا گرفت که، «کَأَنَّ عَلی رُئوُسنا اَلطَیر»؛ گویا پرنده روی سر ما نشسته است. سر نمی‏توانیم تکان بدهیم. همین‌طور ماندیم که چه می‏شود؟ زهیر کسی بود که از امام حسین فرار می‏کرد، امّا راجع به عبیدالله این را نداریم. عبیدالله به امام حسین گفت: من از کوفه بیرون نیامدم مگر اینکه به شما مبتلا نشوم که از من درخواست کمک کنید، این را به امام حسین گفت. ولی اینجا، زهیر دید در بیابان چه‌کار کند؟ هر جا امام حسین را سراغ می‏کرد این می‏رفت، نمی‏ایستاد، ولی یک جا دیگر مجبور شد. زنِ زهیر بود که سکوت فضا را شکست، رو به او کرد و گفت: سبحان‏الله! پسر پیغمبر تو را می‏خواهد، تو نشسته‏ای و جواب نمی‏دهی؟ بلند شو برو آنجا، ببین به تو چه می‏گوید، حرف‌هایش را گوش کن، برگرد بیا! می‏گوید: زهیر حرکت کرد رفت به سوی خیمه حسین(علیه‏السّلام، ولی این آماده بود. دستگیری را ببینید! اینکه من در تاریخ مقتل دیدم این بود، نوشته‏اند: «فَما لَبِسَ اَن جاءَ مُستَبشِرا قَد اَشرَقَ وَجهه»؛ در خیمه حسین(علیه‏السّلام) توقّف زیادی نکرد، ولی وقتی بیرون آمد دیدیم اصلاً این چهره آن چهره‏ای نبود که رفته، چهره‏اش یک چهره باز بود، نور از آن می‏درخشید. پیش اصحاب خود آمد، عدّه‏ای از سران قبیله همراه او بودند. همسرش بود، بستگانش بودند. همین‌که رسید، گفت: همه بروید! از قطع تعلّق همه کرد. گفت: همه‏تان بروید! گفتند: زهیر چی شده؟ تو که اوّل نمی‏خواستی بروی. جواب داد: «عَزمتُ عَلی صُحبَة الحُسَین»؛ تصمیم گرفتم با حسین باشم. می‏خواهم از حسین جدا نشوم. رو کرد به همسرش گفت: تو هم برو، همسرش گفت: من موجب این سعادت تو شدم، من هم بروم؟ کجا بروم؟ من هم می‏خواهم قیامت پیش زهرا(سلام‏الله‌علیها) سرفرازی کنم. آمدند کربلا....


برچسب‌ها: آیت الله مجتبی تهرانی, رایه الهدی, دعا,