سه ترکیب بند ویژه مبعث پیامبراعظم(ص) از برادر عزیز حاج رحمان نوازنی

سه ترکیب بند مبعث حضرت رسول مکرم اسلام

 

ترکیب بند اول

می رسید از قله های کوه نور

از بلندای تشرف در حضور

فرش استقبال راهش می شدند

هر چه جن و هر چه انس و هر چه حور

کوه ها هم در تشهد آمدند

از تجلایی که شد در کوه نور

او چراغ شرع را آورده بود

بر سر این جاده های سوت و کور

تزکیه میداد روح خاک را

چشمه چشمه با سخن های طهور

مثل دریا رودها را جمع کرد

رودهایی از قبایل های دور

وحی می آرود تا آنجا که عقل

در خودش میکرد احساس شعور

شرح صدرش را کسی تخمین نزد

تا بفهمد کیست این سنگ صبور

و کتابی بود با خط خدا

تا بشر خود را کند با آن مرور

ای کتاب قل هو الله احد

لم یلد یولد و لم کفوا احد

تا شعاع مهرت عالمتاب شد

مهربانی از خجالت آب شد

این زمین دیگر کویر تشنه نیست

زنده شد ، آباد شد ، شاداب شد

فارغ از نسل و نژاد و رنگ و بو

هر غلامی با تو بود ارباب شد

تو همانی که بلال مسجدت

گل عرق هایش گلاب ناب شد

هر که با تو با علی راضی نشد

وصل بر دریا نشد مرداب شد

از زلال چشمه های وحی تو

تشنه ای همچون علی سیراب شد

این علی که مست پیغمبر شده

با دعای مصطفی حیدر شده

بعد از این افسار دنیا دست تو

ضرب و جمع و کسر و منها دست تو

بعد از این دین های دنیا باطل است

دین آدم تا به خاتم دست تو

هل اتی که شرح زهرا و علیست

گشته نازل منتها با دست تو

سیزده ماهند در منظومه ات

گردش این سیزده تا دست تو

فوق ایدیهم تویی یا مصطفی

هیچ دستی نیست بالا دست تو

رحمه للعالمین تنها تویی

پس حساب روز فردا دست تو

پرچم حمد خدا دست علیست

اختیار پرچم اما دست تو

هر چه ما داریم دست فاطمه است

چونکه باشد دست زهرا دست تو

تو خودت گفتی حسینت از من است

پس حسین و کربلا ها دست تو

چلوه کردی در علی اکبر ولی

جلوه های این تماشا دست تو

دست تو دست خداوند است و بس

سهم ما یکبار لبخند است و بس

از حرا می آیی و جان می بری

روی دوشت بار قرآن می بری

سفره می اندازی و در خانه ات

مثل ابراهیم مهمان می بری

گاه موسی میشوی و با خودت

آیه های آل عمران می بری

گاه کشتی می شوی و نوح را

از دل امواج طوفان می بری

گاه از شوق علی می باری و

شوق خود را زیر باران می بری

نیمه شب ها روی دوش مرتضی

نان و خرمای یتیمان می بری

گاه در سلمان تنزل می کنی

عشق حیدر را به ایران می بری

گاه یاد بضعه ات می افتی و

زیر لب نام خراسان می بری

می رسد روزی که خود می آیی و

یوسف ما را به کنعان می بری

ای سحر خیز مدینه العجل

ای شفای زخم سینه العجل

ای سرای چشمهایت با صفا

امتداد چشم هایت تا خدا

غار تاریک مرا روشن کنید

مرده ام در بین این ظلمت سرا

لیله المحیای شب های حسین

ای رسول گریه های کربلا

کاروان سمت محرم میرود

کاش منهم جا نمانم از شما

از همان سر نیزه ای که می چکید

خون تازه روی خاک کوچه ها

سنگ ها آمد...سری افتاد وای

خواهری میگشت زیر دست و پا

یک گلی گم کرده بود ای وای من

عمه شد آنجا کبود ای وای من

 

 

ترکیب بند دوم

وقتی کنار اسم خودت لا گذاشتی

قبلش هزار مرتبه الاّ گذاشتی

هر چیز را به غیر خودت نفی کردی و

خود را یکی نمودی و تنها گذاشتی

اول خودت برای خودت جلوه کردی و

خود را برای خود به تماشا گذاشتی

نوری شبیه نور خودت آفریدی و

در او شکوه ذات خودت را گذاشتی

این نور را به پهنه عرش خودت زدی

خورشید را به عالم بالا گذاشتی

حمد تو را که خواند تو گفتی که احمدی

به به ! چه خوب رسم مسما گذاشتی

نوری از آفتاب جدا کردی و سپس

یک ماه آفریدی و آنجا گذاشتی

تسبیح گفت ماه برای تو و تو هم

او را علی صدا زدی ؛ اما گذاشتی-

چندی هزار سال بگذرد از سر عاشقی !

تا اینکه عشق راتو به اجرا گذاشتی

یعنی که عشق عشق علی و محمد است

یعنی برای عشق دو لیلا گذاشتی

اما دو عشق ریشه و مصدر نداشتند

بر روی عشق مصدر و مبنا گذاشتی

مبنای عشق چیست به جز عشق فاطمه

پس عشق را حضرت زهرا گذاشتی

 

اینگونه بود خلقت عالم شروع شد

خلقت از این سه نور معظم شروع شد

 

باید برای فاطمه منبر بیاورند

تا مدحتی برای پیمبر بیاورند

زهرا اگر که مادر پیغمبر خداست

باید نبی شناسی از او در بیاورند

خیر کثیر هدیه به پیغمبر است و بس

تنها برای اوست که کوثر بیاورند

در واقع اولین نبی و آخرین نبی است

فرقی نداشت اول و آخر بیاورند

پیغمبران کبوتر نامه برش شدند

تا در هوای او همه پر در بیاورند

 

او آفتاب بود اگر سایه ای نداشت

او با خدا یکی شد و همسایه ای نداشت

 

گلدسته های عرش به نام محمد است

تنها خدا ی عرش ، امام محمد است

آنقدر دلرباست که بال فرشته ها

همواره صید دائم دام محمد است

از او طلب نموده ای اصلا تو جام می؟!

ذکر علی علی می جام محمد است

این را خود علی به همه عاشقانه گفت:

که مرتضی عبید و غلام محمد است

حوریه چیست جز گل لبخند روی او

باغ بهشت چیست سلام محمد است

 

باید در آینه به جمالش نگاه کرد

باید علی شناس شد و روبه ماه کرد

 

خلق عظیم تو دل ما را اسیر کرد

دست کریم تو دل ما را فقیر کرد

این عطر خلق و خوی صمیمانه تو بود

دین را برای مردم ما دلپذیر کرد

آری گرسنه های طمع را میان شهر

این زندگی ساده تو سیر سیر کرد

تا اینکه ما به خوف و رجا بنده اش شویم

حق هم تو را رسول بشیر و نذیر کرد

آن سجده های ابری و بارانی شما

سجاده را به گریه در آورد و پیر کرد

 

ما را به سجده های خودت رنگ و بو بده

بر جانماز هر شب ما آبرو بده

 

امشب ظهور کن تو به غار حرای من

یعنی به بخوان دو آیه زچشمت برای من

مبعوث کن رسول دلم را برای خود

ایمان بریز روی من از ابتدای من

امشب چه می شود که نگاهی کنی به من

تا که رضا شود زمن امشب رضای من

امشب که بانگ قافله ای می رسد به گوش

شوری بده دوباره به کرب وبلای من

مبعوث کن مرا که بیایم به کربلا

تا مشک پاره پر شود از گریه های من

 

تا چشم تیر خورده ساقی ببیندم

تا که دوست حضرت زهرا بچیندم

 

ترکیب بند سوم

آن شب زمین شکست و سراسر نیاز شد

در زیر پای مرد خدا جا نماز شد

کعبه خودش میان جماعت به صف نشست

آمد امام قبله و وقت نماز شد

دریاچه های آتش نمرود خشک شد

باران گرفت و خاک زمین دل نواز شد

کم کم نگاه رود به دریا رسیده بود

چون پستی و بلندی دنیا تراز شد

آئینه ای که قدّ خدا ایستاده بود

پا بر زمین نهاد و زمین سرفراز شد

دیگر خدا برای زمین نامه می نوشت

با آن کبوتری که رسول حجاز شد

امشب همه به خاطر روی گل علی

صَلّوا علی النّبی و صلّوا علی علی

خورشید مکه آمد و صبح خدا دمید

آری هوا خنک شد و مکه نفس کشید

آن روز اگر هوای زمین پر شد از بهشت

عطر محمّدی خدا داشت می وزید

عطری که بر جبین عرق کرده ی تو بود

عطری که از عصاره ی خورشید می چکید

گل آن قدر هوای تو را کرده بود که

کِل می کشید پیش تو جامه می درید

فریاد می کشید که صلّوا علی النبی

هی جامه می درید که خیر البشر رسید

آری خدا بهانه عشق تو را گرفت

که این همه برای تو پروانه آفرید

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

ای ابروان گنبدیت معبد خدا

لبخند تو نشانه خوش آمد خدا

تنها فرشته ای که پر و بال می زنی

بر آسمان سبزترین گنبد خدا

تنها محمدی که قدم می زنی خودت

بین حیاط خلوتی احمد خدا

آری سر کلاس نبوت فقط تویی

آقای انبیاء خدا، ارشد خدا

لبخند مهربان تو و ناز اخم تو

هر دو نشانه ای است ز جزر و مد خدا

با سجده های سبز نمازت رسیده است

گلدسته های بندگیت تا قد خدا

دستان سبز توست که ما را رسانده است

امشب به پای بوسی این مشهد خدا

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

یک شب خدا قلم زد و طرح تو را کشید

یک طرح بی نظیر به شکل خدا کشید

تا آفتاب بُرد قلم موی خویش را

آن گاه نقش روی تو را از طلا کشید

موی تو را کشید و به والیل لب گشود

تا روز روشن آمد و شمس الضحی کشید

اسماء خویش را به سر و روی طرح ریخت

آن گاه جلوه کرد و تو را مصطفی کشید

تبریک گفت بر خودش و حسن خلقتش

و هی تو را به رشته ی مدح و ثنا کشید

یک آینه به دست تو داد و برای تو

یک فاطمه کنار تو و مرتضی کشید

دل تنگ صحبت تو شده بود که خدا

دست تو را گرفت و غار حرا کشید

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

قلبت میان قلب علی اعتکاف داشت

چشمت همیشه در پی زهرا طواف داشت

این رد سینه چاکی عشق علی توست

کعبه اگر به سینه خود یک شکاف داشت

کعبه خودش برای خودش کعبه گاه داشت

کعبه خودش میان نجف یک مطاف داشت

او ماه فاطمه است که در اوج آسمان

با یازده ستاره خود ائتلاف داشت

یوسف علی است، یوسف مصری غلام او

او هم به صف نشست و به دستش کلاف داشت

این روز و شب از اول خلقت برای یک

ذره ز خاک پای علی اختلاف داشت

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی

عطر بهار آمد و پروانه جان گرفت

قدری نفس کشید و ره آسمان گرفت

مردی رسید عاطفه باران شد این زمان

خنجر ز دست و پنجه دختر کُشان گرفت

شد عاقبت به خیر زمین با رسیدنش

گرچه به طول عمر زمین ها زمان گرفت

در کوچه های درد خدا پرسه می زند

شاید که مردی آمد و از او نشان گرفت

باید که شعر ناب تو را با علی سرود

تا از علی به نام تو یک لقمه نان گرفت

یادش بخیر خانه آتش گرفته اش

آن خانه ای که شعله زخم زبان گرفت

یادش بخیر پشت در افتاد بر زمین

و ناله ای که در نفس آسمان گرفت

امشب فقط به خاطر روی گل علی

صلوا علی النبی و صلوا علی علی



برچسب‌ها: حاج رحمان نوازنی, رحمان نوازنی, جناب آقای رحمان نوازنی, شعرآیینی اردیبهشت البرز, رایه الهدی البرز, هیئت منتظران مهدی, شعر مبعث,