بمناسبت فرارسيدن ميلاد باسعادت امير المومنين حضرت علي بن ابيطالب ع

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند: همانا وصى من، رازدار من و بهترين بازماندگانم و كسى كه وعده‏ ام را به كار مى‏ بندد و دينم را ادا مى‏ كند على بن ابى طالب است...

ولادت در كعبه

در روايات اهل سنت تا جايى كه نگارنده ديده، اين گونه است كه چون درد زايمان فاطمه بنت اسد را گرفت و شكايت‏ حال خود را به ابو طالب كرد،ابو طالب دست او را گرفته و به مسجد الحرام آورد و به درون خانه كعبه برد و بدو گفت:«اجلسى على اسم الله‏»[به نام خدا در اينجا بنشين] و سپس فاطمه بنت اسد پسر زيبايى به دنيا آورد و ابو طالب او را«على‏»ناميد و اين حديث را ابن مغازلى در مناقب و ابن صباغ در فصول المهمه و ديگران نقل كرده‏ اند. نظير اين ماجرا در برخى از روايات علماى شيعه نيز ذكر شده ولى عموما در روايات علماى شيعه رضوان الله عليهم اين گونه است كه خود فاطمه بنت اسد هنگامى كه دچار درد زايمان شد،به كنار خانه آمد و از خدا خواست تا امر ولادت مولودش را بر او آسان گرداند، به دنبال اين دعا بود كه ديوار خانه كعبه شكافته شد، فاطمه(س) به درون آن رفت و على (ع) به دنيا آمد.

اصل حديث مطابق آنچه شيخ صدوق (ره) در كتابهاى امالى،علل الشرايع و معانى الاخبار و محدثين ديگر شيعه رضوان الله عليهم نقل كرده‏ اند اين گونه است كه از يزيد بن قعنب روايت‏ شده كه گويد:

من و عباس بن عبد المطلب و جمعى از قبيله‏«بنى عبد العزى‏» رو به روى خانه كعبه در مسجد الحرام نشسته بوديم كه ناگهان فاطمه بنت اسد كه درد زايمان او را ناراحت كرده بود، پديدار گشته و نزد خانه آمد و گفت:

«ربّ إنى مؤمنة بك و بما جاء من عندك من رُسُل و كتب، و إنى مصدقة بكلام جدّى إبراهيم الخليل، و أنه بنى البيت العتيق، فبحقّ الذى بنى هذا البيت، و بحق المولود الذى فى بطنى لما يسرت على ولادتي‏».

[پروردگارا من ايمان دارم به تو و به همه پيمبران و كتابهايى كه از سوى تو آمده، وگفتار جدم ابراهيم خليل را تصديق دارم و به او كه اين خانه كعبه را بنا كرد، پروردگارا به حق همان كسى كه اين خانه را بنا كرد و به حق اين نوزادى كه در شكم من است كه ولادت او را بر من آسان گردان.]

يزيد بن قعنب گويد: ناگهان ديدم قسمت پشت‏ خانه كعبه شكافته شد و فاطمه(س) به داخل خانه رفت و از ديدگاه ما پنهان گرديد و ديوار خانه نيز (مانند نخست) به هم پيوست، ما كه چنان ديديم، خواستيم قفل در را باز كنيم ولى در باز نشد و دانستيم كه (سرى در اين كار هست و اين ماجرا) از جانب خداى تعالى است.

اين مطلب بسرعت در شهر پيچيد و مردم در سر هر كوى و برزن از آن بحث و گفتگو مى‏ كردند و زنان پرده نشين نيز از اين ماجراى شگفت انگيز با خبر شده و از آن سخن مى‏ گفتند.

سه روز از اين ماجرا گذشت و چون روز چهارم شد، فاطمه(س) از همان مكان بيرون آمد و على (ع) را در دست داشت و به مردم مى‏ گفت:

خداى تعالى مرا بر زنان پيش از خود برترى بخشيد، زيرا آسيه دختر مزاحم خداى عزوجل را در مكانى پرستش كرد كه جز به صورت اضطرار و ناچارى نمى‏ بايستى پرستش او را نمود و مريم دختر عمران نخله خشك را حركت داد تا از آن رطب تازه خورد و من در خانه خدا رفتم و از روزى و ميوه بهشتى خوردم و چون خواستم از خانه بيرون آيم هاتفى ندا كرد كه اى فاطمه نام اين مولود را«على‏»بگذار كه خداى على اعلى فرمايد: من نام او را از نام خود جدا كردم و به ادب خود ادب آموختم و من بر مشكلات علم خويش او را واقف ساختم و اوست كسى كه بتها را در خانه من مى‏ شكند و اوست كسى كه بر پشت‏ بام خانه‏ ام اذان گويد و مرا تقديس كند و واى به حال كسى كه او را دشمن داشته و نافرمانيش كند.

على عليه السلام از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله

دوست داشتن امام على عليه السلام

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:

- دوستى على گناهان را فرو مى ‏خورد همچنان كه آتش هيمه را. (1)

- سر لوحه كارنامه مؤمن، دوستى على بن ابى طالب است. (2)

- هرگاه خداوند عشق و دوستى على را در دل مؤمنى استوار سازد و با اين حال قدمش بلغزد (خطايى از او سر زند) در روز قيامت قدمش را بر صراط استوار نگه دارد. (3)

دشمن داشتن امام على عليه السلام

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام:

- تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمنت ندارد. (4)

احاديث در اين زمينه بسيار زياد و بلكه متواترند.

امام على عليه السلام: اگر با اين شمشيرم بر بينى مرد با ايمان زنم كه مرا دشمن گيرد،هرگز با من دشمنى نكند و اگر همه دنيا را به منافق دهم تا مرا دوست دارد،هيچگاه دوستم ندارد. و اين از آن روست كه قضا جارى گشت و بر زبان پيامبر امى گذشت كه فرمود:اى على! مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق دل به دوستى تو نسپارد. (5)

على پيشواى نيكوكاران

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:

- على پيشواى نيكوكاران است و كشنده بدكاران، هر كه او را يارى كند يارى شود و هر كه از يارى او دست‏ شويد، بى‏ يار ماند. (6)

- پيامبر خدا به على عليه السلام مي فرمودند: آفرين و مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواى پرهيزگاران. (7)

- اى على! خداوند... دوست داشتن مستمندان را به تو بخشيده است،از اين رو آنان به پيشوايى تو خرسندند و تو به داشتن پيروانى چون ايشان. (8)

- درباره على به من وحى شده كه او سرور مسلمانان، پيشواى پرهيزگاران و رهبر رو سپيدان است. (9)

على امام و پيشواى شماست

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:

- آيا شما را به چيزى رهنمون شوم كه تا هر گاه بر آن توافق كنيد، (10) به هلاكت در نيفتيد؟!همانا ولى شما خداوند و امامتان على بن ابى طالب است. پس، خير خواه و مخلص او باشيد و تصديقش كنيد. همانا اين مطلب را جبرئيل به من خبر داد.

- همانا خداوند عزوجل درباره على بن ابى طالب به من سفارشى فرمود. گفتم: بار پروردگارا، آن را برايم روشن فرما. فرمود: بشنو! عرض كردم: گوش به فرمانم. فرمود: همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و روشنايى (راه) كسانى است كه مرا اطاعت كنند. او كلمه ‏اى است كه با پرهيزگاران همراهش كردم. هر كه او را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته و هر كه از او اطاعت كند از من اطاعت كرده است. (11)

- خداوند درباره على به من سفارشى فرمود. عرض كردم: بار خدايا! آن را برايم توضيح بده. فرمود: گوش كن! عرض كردم:گوش مى‏ كنم. فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من است. اين را به او بشارت ده. پس، على آمد و من به او بشارت دادم. (12)

على جانشين من است

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:

- اى بنى هاشم! همانا برادر من، وصى من و وزير من و جانشين من در ميان خانواده ‏ام على بن ابى طالب است. او دين مرا مى‏ پردازد و وعده‏ ام را به كار مى‏ بندد. (13)

- جبرئيل نزد من آمد و گفت: اى محمد! پروردگارت[به تو درود مى‏ فرستد و] مى‏ گويد:همانا على بن ابى طالب وصى و جانشين تو در ميان خانواده و امت تو مى‏ باشد. (14)

- اشاره به على عليه السلام:اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست. فرمانش را بشنويد و اطاعت كنيد. (15)

على وصى من است

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:

- همانا وصى من، رازدار من و بهترين بازماندگانم و كسى كه وعده‏ ام را به كار مى‏ بندد و دينم را ادا مى‏ كند على بن ابى طالب است. (16)

- هر پيامبر وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است. (17)

ابن ابى الحديد مى‏ نويسد: بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حضرت على به نام وصى رسول الله خوانده مى‏ شد چون پيامبر مطالب و خواسته‏ هاى خود را به او وصيت كرده بود. اصحاب و هم باوران ما اين مطلب راانكار نمى‏ كنند اما مى‏ گويند:اين وصيت در زمينه خلافت نبوده بلكه درباره بسيارى از امور و مسائل نو ظهور پس از ايشان بوده است. (18)

وى اشعار فراوانى را از شاعران صدر اسلام زير عنوان‏«اشعارى كه درباره وصايت على سروده شده‏» (19) بازگو كرده است. او در توضيح اين جمله امام كه:«وصيت و وراثت در ميان ايشان است‏» مى‏ گويد: ما شك نداريم كه على عليه السلام وصى پيامبر خدا بوده است، گو اين كه افرادى كه از نظر ما كينه‏ توزند،اين نكته را قبول ندارند. البته به عقيده ما مقصود از وصيت نص و خلافت نيست‏ بلكه مسائل ديگرى است كه -اگر روشن شوند- شايد برتر و مهمتر از موضوع خلافت‏ باشند. (20)

هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هر كه من مولاى اويم على نيز مولاى اوست. (21)

- اى بريده! آيا من به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر نيستم؟ عرض كردم:البته، اى پيامبر خدا. فرمود:هر كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. (22)

- عبد الرحمن بن ابى ليلى:على را ديدم كه در رحبه (كوفه) مردم را سوگند مى‏ دهد: شما را به خدا سوگند مى‏ دهم اگر كسى از شما هست كه شنيده باشد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مى‏ فرمود:«هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست‏» برخيزد و گواهى دهد عبد الرحمن مى‏ گويد: دوازده تن از بدريان كه گويى هم اكنون يكايك آنان را مى‏نگرم، برخاستند و گفتند: گواهى مى‏ دهيم كه شنيديم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير مى‏ فرمود:آيا من به مؤمنان سزاوارتر نيستم...؟عرض كرديم:البته،اى پيامبر خدا. پيامبر فرمود:هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست. خدايا دوست‏بدار هر كه را دوستدار على باشد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى ورزد. (23)

على ولى هر مؤمنى است

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از او. او ولى هر مؤمنى است. (24)

- عمران بن حصين: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاهى را به فرماندهى على بن ابى طالب گسيل داشت. او در اين سفر كارى كرد... ما هر گاه از سفر برمى‏ گشتيم ابتدا خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى ‏رسيديم، پس، بر آن حضرت سلام كرديم... مردى از آن ميان برخاست و عرض كرد:اى پيامبر خدا، على چنين و چنان كرد.

پيامبر از او روى گرداند. مرد ديگرى برخاست و همان گفت كه آن اولى گفته بود. تا آن كه چهارمى برخاست و سخنان همان نفر اول را به زبان آورد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه چهره اش متغير شده بود رو به او كرده فرمود: رها كنيد على را، رها كنيد على را، رها كنيد على را،همانا على از من است و من از او.او پس از من ولى هر مؤمنى است. (25)

- وهب بن حمزه: با على بن ابي طالب از مدينه به مكه سفر كردم. در راه از او اندكى تندى ديدم. گفتم: وقتى برگشتم و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم از او بد خواهم گفت. او مى ‏گويد:وقتى برگشتم و به ديدار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم از على بدگويى كردم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود:اين حرفها را درباره على مگو.همانا على بعد از من ولى شماست. (26)

- بريده اسلمى: پيامبر خدا به ما دستور داد به على به عنوان امير مؤمنان سلام كنيم. در آن روز ما هفت نفر بوديم و من از همه كوچكتر بودم. (27)

على با حق است

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با حق است و حق با على و بر محور او مى‏ گردد.

ابن ابي الحديد مى ‏نويسد: در اخبار صحيحى از قول پيامبر آمده است كه فرمود:على با حق است ... (28)

- حق با اين است، حق با اين است - يعنى على عليه السلام. (29)

- حق با على است هر جا كه رو كند. (30)

- بار خدايا!هر طور كه على گرديد حق را با او بگردان. (31)

- على با حق است و حق با على.آن دو هرگز از هم جدا نشوند، تا آن گاه كه در روز قيامت ‏بر لب حوض نزد من آيند. (32)

على با قرآن است

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با قرآن و قرآن با على است و هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض (كوثر) نزدم آيند. (33)

- على با حق و قرآن است و حق و قرآن با على و از هم جدا نشوند تا كنار حوض نزد من آيند. (34)

- اين على با قرآن است و قرآن با على. از هم جدا نمى‏ شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند. پس آنچه را در اين دو بر جاى نهادم از آنها بپرسيد. (35)

على حجت‏ خداست

- انس در خدمت پيامبر نشسته بود كه على عليه السلام وارد شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى انس! من و اين حجت‏ خدا بر بندگان او هستيم. (36)

على دروازه علم پيامبر است

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من شهر علم هستم و على دروازه آن، پس هر كه علم خواهد بايد از در بيايد. (37)

- من شهر علم هستم و على دروازه آن. پس،هر كه علم خواهد بايد كه از در آن وارد شود. (38)

- على درگاه دانش من است. (39)

- من سراى حكمتم و على در آن. (40)

- على دروازه دانش من است و پس از من رسالت مرا براى امتم تبيين مى‏ كند. (41)

على داناترين مردم پس از من است

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: پس از من على بن ابي طالب داناترين فرد امت من است. (42)

- على بن ابي طالب خداشناس ‏ترين مردمان است و بيش از همه اهل‏«لا اله الا الله‏» را دوست دارد و بزرگشان مى ‏دارد. (43)

- پس از من،على آگاهترين فرد است‏ به كار قضاوت و داناترين آنهاست. (44)

- اى على! تو...وارث دانش منى. (45)

من و على از يك درخت هستيم

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: من و على از يك درختيم و ديگر مردمان از درختهاى گوناگون. (46)

- اى على! مردم از درختهاى گونه گونند و من و تو از يك درخت. (47)

- جابر: پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه بود و على رو به روى آن حضرت قرار داشت. پيامبر فرمود:اى على! نزديك من آى و پنجه ‏ات را در پنجه من گذار. اى على! من و تو از يك درخت آفريده شده‏ ايم. من ريشه آن درختم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخه ‏هايش.هر كه به شاخه ‏اى از آن بياويزد خداوند او را به بهشت در آرد. (48)

تو برادر من هستى

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله- به على عليه السلام -:تو در دنيا و آخرت برادر من هستى. (49)

- من همان مى‏ گويم كه برادرم موسى گفت:«پروردگارا، سينه‏ ام را فراخ گردان و كارم را آسان كن و از خانواده‏ ام براى من وزير و پشتيبانى قرار ده‏»، برادرم على را،«پشتم را به او قوى دار...». (50)

- امام على عليه السلام - خطاب به پيامبر آن گاه كه ميان اصحابش پيوند برادرى ساخت -:هر آينه جان از تنم برفت و پشتم شكست آن گاه كه ديدم با اصحاب خود چنان كردى و با من نه. اگر اين رفتار شما از سر خشم بر من است‏ بخشش و بزرگوارى از شماست! پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به آن كه مرا به حق برانگيخت تو را آخرين نفر قرار ندادم مگر آن كه براى خودم مى ‏خواستمت. تو براى من همچون هارونى براى موسى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست. تو برادر و وارث من هستى. (51)

على از من و من از اويم

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از اويم. (52)

- به على عليه السلام:تو از من هستى و من از توام. (53)

- على براى من مانند سر من است ‏براى پيكرم. (54)

- همانا گوشت على از گوشت من است و خون او از خون من. (55)

- به على:اى على! تو از من هستى و من از تو. تو برادر و يار منى. (56)

از طرف من ابلاغ نمى ‏كند مگر خودم يا على

- انس بن مالك: پيامبر صلى الله عليه و آله سوره برائت را (براى خواندن بر مشركان) به دست على داد و فرمود: (اين سوره را) نمى ‏رساند مگر من يا مردى از خاندان من. (57)

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از على.از سوى من نمى ‏رساند و ادا نمى ‏كند مگر خودم يا على. (58)

تو براى من همچون هارونى

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله- به على عليه السلام:تو نسبت ‏به من همچون هارونى نسبت‏ به موسى جز آن كه پس از من پيامبرى نيست. (59)

- به على-:آيا نمى ‏پسندى كه نزد من همان جايگاهى را داشته باشى كه هارون نزد موسى داشت، با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستى؟ مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى. (60)

- امام على عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را جا گذاشتم كه جانشين من باشى. عرض كردم:اى پيامبر خدا! آيا از تو بازمانم؟ فرمود:آيا نمى ‏پسندى كه براى من چنان باشى كه هارون براى موسى بود جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست (61)

ولايت على

- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اگر على را به ولايت و سرپرستى گيريد خواهيد ديد كه رهنما و ره يافته است و شما را به راه راست مى ‏برد. (62)

- اگر على را به خلافت ‏برگزينيد- كه فكر نمى‏ كنم چنين كنيد- او را رهنما و ره يافته خواهيد ديد. (63)

- آن گاه كه از موضوع فرمانروايى يا خلافت نزد آن حضرت سخن به ميان آمد-:اگر آن را به على سپاريد خواهيد ديد كه رهنما و ره يافته است و شما را در راه راست مى ‏برد. (64)

پى ‏نوشتها:

(1-2-3-4) كنز العمال.

(5) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد

(6-7) كنز العمال

(8-9) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(10) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد

(11) نور الثقلين

(12) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(13) امالي الطوسي

(14) امالي المفيد

(15-16) كنز العمال

(17) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(18-19) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد

(20) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد

(21-22-23) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(24) كنز العمال

(25-26) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(27) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(28) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد

(29) كنز العمال

(300) الكافي

(31-32-33-34) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(35-36) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(37-38-39-40-41-42-43) كنز العمال

(44) امالي الصدوق

(45) ينابيع المودة

(46-47) كنز العمال

(48-49-50) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(51) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(52) سنن ابن ماجة

(53-54-55) كنز العمال

(56-57-58) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»

(59-60-61-62-63) كنز العمال

(64) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»