بوی «همت» از «حلب» می رسید / گفت و گو با مادر شهید محمد حسین محمدخانی

عقیق:سمیه پارسادوست/ به قول مادرش «انگار اصلا مدافع به دنیا آمده بود .» چند روز پیش سالگرد شهادتش بود؛ دومین سال آسمانی شدن مردی که «مدافع حرم» بود. پهلوانی نه از نسل قدیم که از همین نسل جدید که مثل همه دهه شصتی ها چیز زیادی از دفاع مقدس و حال و هوای جبهه ها به یاد نداشت اما به جایی رسید که فرمانده دلها ؛ حاج قاسم سلیمانی، از او با عنوان «همت» جبهه های سوریه نام برد و می گفت «رشادت های این جوان من را به یاد شهید همت می اندازد.» به «عمارحلب» مشهور شده بود. رشادت هایش زبانزد بود. شهامت و شجاعت در کنار خلوصی که داشت و اینها همه با هم جمع شد و «شهید محمدحسین محمدخانی» را به آسمان رساند در روزگاری که پرواز سهم دل از دنیا بریده هایی چون اوست و بس. شهید محمدخانی «مداح» هم بود. هیئت «علمدار» را در زمان دانشجویی در یزد به راه انداخت و خودش هم مداحی می کرد. مادرش می گوید عاشق امام حسین(ع) بود و عاشقانه ترین خلوت هایش را وقتی داشت که برای حضرت ارباب بی کفن، اشک می ریخت و ضجه می زد. به بهانه دومین سالگرد شهادت این شهید با مادر شهید(خانم سالاری) که در سنگر مدرسه مشغول فعالیت هستند، گفت و گویی داشتیم. مادرشهید با روی باز پذیرای سوالاتمان شد و با عشق از فرزندی گفت که حالا مایه مباهات و سربلندی پدر و مادرش شده؛ مادری که می گوید آماده است تا همه فرزندانش را در این راه فدا کند.

در ادامه گزیده گفت و گوی ما با مادر این شهید سربلند والامقام را می خوانید:

*محمدحسین مهندسی عمران در دانشگاه یزد و تهران قبول شد ولی دانشگاه یزد را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. بعد هم در تهران در رشته کارشناسی ارشد مدیریت فرهنگی درس خواند. دوستان و همکلاسی های محمدحسین بعد از شهادتش برای ما زیاد از اخلاق و روحیات او حرف زدند و خاطرات زیادی تعریف کردند که در کتاب زندگینامه پسرم هم منتشر شده است. ما بر سر مزار محمدحسین حتی افرادی با لباس روحانیت را می دیدیم که می آمدند و می گفتند آشنایی با محمدحسین مسیر زندگیشان را عوض کرد و قبل از آشنایی با او در فضاهای دیگری و در دنیای دیگری زندگی می کردند ولی پس از آشنایی با محمدحسین به قدری عوض شدند که تصمیم گرفتند طلبه بشوند . یا همکلاسی هایش تعریف می کردند که در دانشگاه و خوابگاه افرادی بودند که به قول معروف اهل همه خلافی بودند و سیگار می کشیدند، مشروب می خوردند، دزدی می کردند اما رفاقت با محمدحسین آن ها را از دنیای خلاف و گناه به هیئت امام حسین کشاند و امام حسینی شان کرد. 

*محمدحسین عجیب اهل روضه و هیئت بود. عاشق حضور در هیئت بود. مداح هم بود و خیلی جدی مداحی را دنبال می کرد. موقع مداحی حال عجیبی داشت. مثلا یک شب وقتی می خواست روضه حضرت علی اصغر(ع) بخواند، یک ماهی را از آب گرفته بود و آورده بود به جلسه تا تلذی کردن را عینی تر و ملموس تر به مستمعین نشان بدهد. یا شب «حر» کفشی را به گردنش انداخته بود تا حالت حر بن ریاحی وقتی محضر امام رسید را بهتر نشان دهد. این اواخر هم مقتل خوانی را شروع کرده بود. بیشتر هم «شور» می خواند.

*دوماه محرم و صفر را هرروز در هیئت می گذراند. قبل از آغاز محرم هم چله داری ترک گناه می کرد و می گفت باید برای محرم پاک و خالص شوم. دوستانش تعریف می کنند که در یزد، اتاقی درست کرده بود و نامش را «ضجه گاه» گذاشته بود. این اتاق را با تصاویر شهدا و پرچم و بیرق تزئین کرده بود و در آن نماز و روضه می خواندند. دورهم جمع می شدند و خلوت عاشقانه ای داشتند. هیئت شان را با سه، چهارنفر در یزد راه انداخت. حالا همان هیئت، به یکی از معروف ترین و شلوغ ترین هیئت های یزد تبدیل شده است.

*محمدحسین بخش عمده ای از زندگیش را صرف شهدا کرد. عجیب با شهدا مانوس و رفیق بود و هرچه در این زمینه بگویم کم گفته ام. دائم درحال مطالعه کتاب های مربوط به شهدا بود و در دانشگاه محل تحصیلش هم تلاش زیادی برای برگزاری یادواره های شهدا داشت. زمانی که با خاکسپاری شهدای گمنام در دانشگاه ها مخالفت کرده بودند، آن قدر پافشاری کرد تا بالاخره مسئولان مجوز خاکسپاری 8 شهید گمنام در دانشگاه سراسری یزد را صادر کردند. خیلی برای شهدا و خانواده هایشان مایه می گذاشت . عاشق شهدا بود.

*از دوران دبیرستان به اردوی راهیان نور می رفت. مدتی هم در منطقه «شرهانی» جزء تیم تفحص بود. به همه شهدا علاقه داشت اما به چندشهید به طور «ویژه» علاقمند بود؛ یکی «شهید همت» بود که محمدحسین عاشق او بود . به شهید همت خیلی ارادت داشت و برای خود ما هم خیلی جالب بود که پس از شهادتش ، سردار سلیمانی درباره محمدحسین گفتند: «من همت خودم را با این شهید در منطقه پیدا کردم.» و گفته بودند محمدحسین برایشان مثل همت بود. و این سخن سردار سلیمانی، من را به یاد این جمله انداخت که « هرچیز که در جستن آنی، آنی»

شهید دیگری که محمدحسین به او ارادت ویژه داشت، شهید «محمدعابدی» بود که بازهم جالب است برایتان بگویم عکسی که از این شهید پس از شهادت در حجله اش گذاشتند ، دقیقا شبیه به تصویری بود که از محمدحسین در حجله اش گذاشته بودند . شهید بعدی هم شهید «دین شعاری» است که روحانی بودند و محاسن بلند و زیبایی داشتند.

*احترام ویژه ای برای من و پدرش قائل بود. پدر محمدحسین سپاهی و از جانبازان جنگ تحمیلی هستند. محمدحسین پدرش را «حاج آقا» صدا می زد و وقتی خواهرانش می گفتند چرا بابا را اینطوری صدا می زنی، می گت که پدرمن «شهید زنده» است . تا من یا پدرش غافل می شدیم، خم می شد و پای ما را می بوسید. در انجام واجبات و ترک محرمات لحظه ای غفلت نداشت. خیلی اهل مستحبات بود و به خواندن نمازهای نافله و ویژه نافله شب مقید بود. نمازهای با حالی می خواند؛ آن قدر باحال که من که مادرش بودم، خیلی وقت ها حسرت می خوردم و می گفتم خوش به حالت که از ما هم جلوتر زدی حتی از من که مادرت هستم. 

*می گویند در جبهه سوریه خیلی خوش درخشیده است. این را همرزمانش تعریف می کنند و یک بار در میزگردی که در شبکه افق در رابطه با تحولات جنگ سوریه و داعش برگزار شد، شنیدم که نام محمدحسین را آوردند و گفتند امثال او در موفقیت ها در این جنگ چه نقش درخشانی داشته اند. به خاطر همین جانفشانی هایش هم به او القاب زیادی داده بودند ؛ از جمله «مالک اشتر» و «همت مقاومت» و «عمار حلب» .

* یک بار از زبان دومستندسازی که درباره شهدا برنامه می سازند (از آسمان) شنیدم که می گفتند چرا الان می روند و در تاریخ دنبال «همت» و «خرازی» و «باکری» و «چمران» می گردند؟ بروند زندگی «حاج عمار» (شهید محمدحسین محمدخانی) را بررسی کنند تا ببینند روح همت ها و خرازی ها و باکری ها در وجود این جوانان نسل امروزی حلول کرده است . با این تفاوت که آن زمان دوران جبهه و جنگ بود و ارزشها برای مردم چیز دیگری بود و همه با هم بودند ولی الان فضا عوض شده و در چنین شرایطی مثل عمارها زندگی کردن هنر می خواهد. 

*محمدحسین علاقه عجیبی به امام حسین(ع) داشت. برنامه گذاشته بود دانشجویان را به کربلا ببرد. در بین الحرمین دورهم جمع می شدند و روضه می خواندند. یکی از روحانیون یزد که کارفرهنگی هم انجام می دهد، تعریف می کرد که محمدحسین خستگی ناپذیر بود. کربلا که بودیم، مدام به حرم می رفت. هنوز به هتل برنگشته، دوباره می گفت می خواهم بروم حرم...

*موقع خواستگاری به همسرش گفته بود زندگی با من سخت است. هر جای دنیا که فریاد مظلومی را بشنوم برای کمک خواهم رفت .

*به حاج آقا آیت اللهی از علمای بزرگ یزد  گفته بود: «دعا کنید شهادت نصیب و روزیمان بشود ». حاج آقا گفته بودند از خدا می خواهم که مثل حبیب بن مظاهر شوید  و محمدحسین پاسخ داده بود: لذتی که علی اکبر سید الشهدا از شهادت برد، هرگز حبیب نبرد...

*ما هیچ وقت با رفتن محمدحسین به سوریه مخالفت نکردیم . محمدحسین مهندسی را که خواند و تمام کرد، وارد سپاه شد. پدرش سپاهی بود و ما در این فضاها زندگی کرده بودیم. از قبل از دوران نوجوانی عاشق سپاه بود. بچه که بود می گفت دلم می خواهد لباس هایم مثل لباس های بابا باشد! وقتی درسش را تمام کرد، به او گفتیم می توانیم سرمایه در اختیارت بگذاریم تا یک شرکت مهندسی به راه بیندازی و کار کنی اما درجواب گفت من اگر دکترا هم داشته باشم، بازهم می روم سپاه . 5 سال قبل از شهادتش وارد سپاه شد و بعد هم درگیری های سوریه شروع شد. نزدیک سه ماهی در کاظمین بود و آنجا نیروها را آموزش می داد و بعد هم 4 مرحله به سوریه رفت و هربار 2ماهی آنجا بود و برمی گشت تا این بار آخری که آمدنش خیلی به درازا کشید و ما چشم انتظارش بودیم. 98 روز طول کشید و ازمحمدحسین خبری نشد. چون فرمانده بود و خیلی در قرارگاه نبود، امکان تماس هرروزه و مرتب را نداشتیم و سخت می شد او را پیدا کنیم.  شب قبل از شهادتش که با قرارگاه تماس گرفتیم، همرزمانش گفتن قرار است فردا پس فردا برگردد ایران اما خیلی طول نکشید که خبر شهادتش را شنیدیم . من معلم هستم . مدرسه بودم و ظهر بود که به خانه برگشتم و تا برگشتم، دیدم حاج آقا سر ظهر خانه هستند و تعجب کردم که این موقع روز آنجا چه می کنند که بعد فهمیدم صبح تماس گرفته اند و خبر داده اند که محمدحسین شهید شده است. محمدحسین من عاقبت بخیر شد. این همان چیزی بود که خودش می خواست و من افتخار می کنم که فرزندم در راه امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) فدا شد.

*افتخار ما این است که پرچمدار راه حضرت زینب (س) باشیم. اگر همه فرزندان من بخواهند راه شهیدم را ادامه دهند آمادگی دارم. شهید من متعلق به همه مردم است. اورفت تا ما با ارامش و امنیت زندگی کنیم و راه شهدا ادامه دارد و سعی کنید پیرو خون شهدا و ولایت باشید.