این غرور فقط به چشم‌‌های تو می‌آید
تاريخ : پنج شنبه 26 مرداد 1396 | | نویسنده : گمنام

حتم دارم آن لحظه های آخر که قاتل چنگ در موهایت انداخته بود، داشتی روضه های همه این سال ها را با خود مرور می کردی. حتم دارم در آن لحظه های آخر زیر لب خوانده ای که: ای اهل حرم میر و علمدار نیامد... و اگر اشکی گوشه چشمت حلقه زد به یاد دودمه های محرم بود و گرنه آن چاقوی صیقل خورده، حقیرتر از آن بود که بخواهد به آسمان بلند چشمان تو، گرد هراس بپاشد.

حتم دارم آن ثانیه های آخر چشمانت را بستی و فقط گفتی حسین... و یادت آمد که چقدر با این ذکر در همه این سال سینه زدی و دم گرفتی: شاه گفتا قتلگاه امروز میدان من است....عید قربان من است... نمی دانم چند بار گفتی حسین، اما می دانم که اگر یکی مثل من صد سال هم زندگی کند و بگوید حسین، یک «یا حسین» لحظه  آخر تو نمی شود. حتم دارم وقتی لب های خشکت را به هم می ساییدی زیر لب می خواندی: تشنه لب کربلا وای حسینم حسین... قبول باشد بچه هیأتی! قبول باشد سردار!  این غرور فقط به چشمان تو می آید. وقتی سرت را در دست گرفتی و تقدیم ارباب کردی، به یاد ما بیچاره ها هم باش که انگار سرنوشتمان همین  است که تا آخر عمر، سیاه لشکر این سپاه باشیم.

رضا صیادی

این غرور فقط به چشم‌‌های تو می‌آید