شعری زیبا از حـاج رحمـــــان نوازنـــــی در مورد امــام خامنـــــه ای حفظه الله

شبی دیدم تو را که آیه بودی
و با آیینه ها همسایه بودی
کنار نخل های نور بودی
تو هم موسای کوه طور بودی
به راه افتادی و من می دویدم
صدای پای باران می شنیدم
تو باران بودی و سجاده بودی
به پای خیمه ای افتاده بودی
درون خیمه یک مهتاب بود و...
دو چشم خیس تو بی تاب بود و...

***
رسیدی و تو را خوشحال کردند
به گرمی از تو استقبال کردند
دگر چشم من اینجا را نمی دید
که قطره عمق دریا را نمی دید
ولی قول وغزل را می شنیدم
و طعمی از عسل را می چشیدم
شنیدم که تو را رهبر صدا زد
تو را هم مالک اشتر صدا زد
تو هم گفتی : که همراز تو هستم
قبولم کن! که سرباز تو هستم

***

و می فرمود: باید باشی ای مرد!
اگر ما نیستیم؛ اما تو برگرد
تو برگرد و کنار ایل ما باش
نماد انتظار ایل ما باش
تو باید باشی و مردم بدانند
که با عشق به تو ندبه بخوانند