گزارشی از اردوی آموزشی مجمع شاعران اهل بیت در مشهد مقدس + متن اشعار

افتتاحیه اردوی آموزشی مجمع شاعران اهل بیت در مشهد مقدس با حضور علما، اساتید، پیشکسوتان و شاعران اهل بیت روز سه شنبه 15 مهرماه برگزار شد .

در ابتدای برنامه حجت الاسلام مهدی پور توضیحاتی در رابطه با نام های حضرت علی بن موسی الرضا(ع) و زندگی نامه ی سیاسی آن حضرت و حدیث سلسه الذهب مطرح کردند.

بخش بعدی برنامه شعر خوانی شاعران اهل بیت بود که با حضور مداح و شاعر اهل بیت حاج احمد واعظی همراه بود در این بخش تعدادی از شاعران سراسر کشور به شعر خوانی پرداختند.

- اولین کارگاه شعر در اردوی آموزشی زیارتی  مجمع شاعران اهل بیت (ع) در مشهد مقدس نیز با حضور سعید بیابانکی در حسینیه تهرانی ها برگزار شد.

در این برنامه ایشان مطالبی را در باب تاعریف شعر عروض و زیبایی شناسی شعر آیینی مطرح کرد.

بیابانکی سه تعریف عمده از شعر را اینگونه ارائه کرد:

-اتفاقی که در زبان می افتد

-رستاخیز کلمات است

-کلامی است که سفر می کند( یعنی برای تکثیر احتیاج به هیچ وسیله ای ندارد)

ایشان عروض را به دوبخش اصلی وزن بیرونی و وزن درونی ( موسیقی کناری شامل ردیف و قافیه) تقسیم کرد.

وی در بخش دیگری از سخنان خود رمز موفقیت در شعر را بیان غیر مستقیم دانست و استفاده ی به موقع از آرایه های ادبی را برای شعر امری حیاتی قلمداد کرد.

به نظر ایشان یکی از ضعف های چشم گیر شعر آیینی امروز به خصوص شعر هیئت کم توجهی به مقوله ی صنایع ادبی است که شاعران این حوزه نباید در این امر غفلت داشته باشند.

معرفی چند کتاب مفید برای بهره مندی شاعران جوان:

موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی/حالات و مقامات م .امید (تحلیل شعر اخوان) دکتر شفیعی کدکنی/ چشمه ی روشن غلام حسین یوسفی/ مجموعه نقد های شعر زمان ما ( محمد حقوقی)

 

اشعار خوانده شده در افتتاحیه به شرح زیر است:

حسین خلیلی

قلبم نتپیده بی هماهنگی تو

قربان صفا و مهر و یکرنگی تو

من گرچه در این شهر غریبم اما

دلتنگی من کجا و دل تنگی تو

دل هر آهویی آواره ی تو ست

کلید قفل ها در چاره ی توست

تو موضوع نخست شاعرانی

تمام شعرها در باره ی تو ست

 

مجتبی حاذق (رشت)

بردر این خانه افتخار گدایی است

آنچه به ما داده اعتبار گدایی است

با توی بخشنده سازگار کرامت

با من بیچاره سازگار گدایی است

وعده ی دیدار نیست بین من و یار

بین من و  یار من قرار گدایی است

بر سر سجاده پنج بار نشستن

حاصل هر روزه پنج بار گدایی است

ما و گدایی شما و بنده نوازی

دیگر از این پس بهشت نیست نیازی

 

اول خورشید و بعد ماه پرستی

بعد از آن هم رواج شاه پرستی

قبل تجلی او تمامی عالم

پر شده پر ازتب گناه پرستی

سجده بر او کرده ام اگرچه خدا نیست

کرده دچارم به اشتباه پرستی

حق حق و هو هو کنان چه مستم و باید

سربگذارم به خانقاه پرستی

 

آواره دخترها آشفته مادرها

بیچاره مادرها بیچاره دخترها

دیگر گلستان نیست ذر راه ابراهیم

از آتش نمرود برپاست محشرها

الله اکبر را برنیزه ها بردند

برخاست آوای الله اکبرها

چشمی به پایین ها چشمی به بالاها

برخاک پیکرها برآسمان سرها

سخت است اینگونه دل کندن از دلبر

وابستگی دارند خواهر برادر ها

چون وحی خواهد رفت از کربلا تا شام

راهی است ناهموار راه پیمبرها

 

ایوب پرندآور (جهرم)

یک عمر کلاغ خاک برسر بودم

آشفته و گیج و در به در تر بودم

دست تو گرفت و در قفس کرد مرا

وقتی که در آمدم کبوتر بودم

 

ظهر است و دوباره آب مجلس دارد

این دل که شده کباب مجلس دارد

قنداقه بیار و عود و قرآن و گلاب

در خانه ی ما رباب مجلس دارد

 

داد از دل داغ آب بر می خیزد

دود از من دل کباب بر می خیزد

در مجلس روضه های اصغر هرگاه

آهی بکشی رباب برمی خیزد

 

ماشاهد زخم های آبیم هنوز

از حرمله ما در اضطرابیم هنوز

بسیار گذشته ظهر لب تشنه ولی

ما شاهد روضه ربابیم هنوز

 

سبک کن بار سنگین دلم را

نشان ده عشق سرخ کاملم را

کسی فکر دل شش ماهه ام نیست

بیا ای تیر حل کن مشکلم را

 

ببر بابا از اینجا بی درنگم

که این گهواره چوبی ست تنگم

بزرگم من خدا را شکر بابا

کسی چون حرمله آمد به جنگم

 

بزن هم قلب هم سر را دمت گرم

سپیدی های حنجر را دمت گرم

توان دوری از اکبر ندارد

بزن ای تیر اصغر را دمت گرم

 

طفل است و به هر چه بیش و کم می شکند

با ذره ای از فشار و غم می شکند

ای حرمله حاجت به چنین تیری نیست

گل با نفس نسیم هم می شکند

 

روزی که شود تمامی دل ها سنگ

پس می شکند سینه و سرها را سنگ

سخت است اگر بچه کبوتر با تیر

سخت است اگر بچه کبوتر با سنگ

 

تا چشم گشود چشمه ای خندان شد

خنده خنده و آسمان حیران شد

می خواست که سرخ بشکفد گل بدهد

آغوش پدر برای او گلدان شد

 

شد اسب سوار حرمله واویلا

آمد به شکار حرمله واویلا

دیروز یکی بود و خدایا حالا

شد چند هزار حرمله واویلا

 

با سنگ به سینه سبویش بزنین

با خاک به مهتابی رویش بزنید

تا بوی خوشش به آسمان ها نرسد

یک قفل سه شعبه بر گلویش بزنید

 

آن ظهر شلوغ آمد و از سر گفت

از راز سپید ناکی حنجر گفت

دستش به ضریح کوچک عشق رسید

تا تیر سه شعبه یا علی اصغر گفت

 

هرچند که زخم جانگدازم کردی

از هر چه نیاز بی نیازم کردی

ای تیر سه شعبه از تو ممنونم من

در پیش حسین سرفرازم کردی

 

حسین ظاهری (زنجان)

سن و سال کمی دارد اما

پیش ما اعتبارش زیاد است

نوجوانی که پایش بیفتد

علم هم پیش او بیسواد است

نوجوان  است اما بزرگ است

سفره ی جود آقا بزرگ است

 

تو را خورشید هشتم می شناسند

تو را از بوی گندم می شناسند

کبوترها مسیر مشهدت را

فقط از جاده ی قم می شناسند

اگر تنها ندیدن معضل ماست

خطا از چشم های تنبل ماست

به تهران رفته ها باید بدانند

که مشهد پایتخت اول ماست

غم ما پشت این در فرق دارد

نگاه قلب با سر فرق دارد

کبوتر رفت مشهد تازه فهمید

کبوتر با کبوتر فرق دارد

 

دست من یک لحظه هم از دامنت کوتاه نیست

هر کسی راهش بیفتد سمت تو گمراه نیست

با قطاری کهنه و ارزان به پابوس آمدم

تا نگویند این زیارت فی سبیل الله نیست

عشق بازی با زیارت فرق دارد این حرم

در نگاه عاشقان تنها زیارتگاه نیست

زائرت را بیخود از خود می کنی با یک نگاه

در حرم جایی برای آدم خودخواه نیست

از کبوتر های روی گنبدت آموختم

عبد اگر بالا نشیند کسر شان شاه نیست

بنده ی شاه خراسانم که لطفش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

 

مجید تال (قم)

شان تو در اندیشه ما جا شدنی نیست

در کوزه که جا دادن دریا شدنی نیست

هرچند که توصیف تو مولا شدنی نیست

تو لطف کنی ناشدنی، ناشدنی نیست

هرکس که تورا دید به زانو زدن افتاد

در صحن تو خورشید به جارو زدن افتاد

 

از ظرفیت خویش فراتر چه بگویم؟

گنگ است زبان پیش تو دیگر چه بگویم

از تو که خدا گفته مکرر چه بگویم؟

هیچ است حسین پیش تو من هرچه بگویم

دریای مضامین تو همواره کرم کرد

هرقدر که نوشیدم از ان تشنه ترم کرد

 

تا قیامت اسیر او می شد

هر که سلطان طوس را می دید

مولوی شمس را رها می کرد

گر که شمس الشموس را می دید

چیست تازه برات ای حافظ؟

گر بگیری برات مشهد را

عشق شاخه نبات جای خودش

امتحان کن نبات مشهد را

در اذان های عاشقی دل من

وقت خیر العمل به مشهد رفت

در تمامی عمر خوشبخت است

هر که ماه عسل به مشهد رفت

 

حسن اسحاقی

تنهاییَ م مرا که به دست گناه داد

آغوش تو به روح سیاهم پناه داد

احساس بی کسی و یتیمی تمام شد

وقتی خدا مرا به حریم تو راه داد

معنای ارتباط من و تو همین و بس:

طفلی گدا که دست خودش را به شاه داد

تشبیه تو به ماه و به خورشید کوچک است

خورشید از تو نور گرفت و به ماه داد

باید کبوترانه به گنبد نگاه کرد

حالا که دوست فرصت پلکی نگاه داد

دکتر نشست و گفت: که امروز بدتری!

پس از خدا بخواه که  طاقت بیاوری

بابا نگاه کرد به بالا و خیس شد

مادر سپرد بغض خودش را به روسری

گفتند: " نا امید نشو!ما نمرده ایم

اینبار می بریم تو را جای بهتری"

حالم خرابتر شد و بغضم شکاف خورد

چرخید چشم خسته ی من سمت دیگری:

دیوار، قاب عکس... نسیمی وزید و بعد

افتاد روی گونه ی من ناگهان پری

خود را کنار عکس کشیدم کشان کشان

وا کردم از خیال خودم سویتان دری:

من بودم و سکوت و حرم- صحن انقلاب-

تو بودی و نبود به جز من کبوتری

لکنت گرفت قامت من بعد دیدنت

از هر طرف رسید شمیم معطری

ازمن عبور کردی و دردم زیاد شد

گفتم عزیز فاطمه من را نمی بری؟

گفتی بلند شو به تماشای هر چه هست...

دیدم کنار صحن نشسته ست مادری

فرمود: "در حریم منی یا علی بگو

برخیز تا به گوشه ی افلاک بنگری"

برخاستم ...دو پای خودم بود...در مطب-

گرم قدم زدن شدم و سوی دیگری-

تکرار سجده ی پدری بود و آنطرف

تکرار "یا امام رضا"های مادری

دکتر نشست و دست به پاهای من گذاشت

دکتر به عکس خیره شده و گفت:محشری!

 

محمود حبیبی کسبی

 

شاه! پناهم بده، خسته راه آمدم

آه نگاهم مکن، غرق گناه آمدم

گر بپذیری رضا، ور نپذیری قضا

زائر ناخوانده‌ام، خواه نخواه آمدم

راه خراسان چنین، ماه خراسان چنان

شاه خراسان! ببین، بهر پناه آمدم

شاه خراسانی‌ام! رستم دستانی‌ام!

دست مرا رد مکن، بر در شاه آمدم

آن دم زندانی‌ام، بازدم جان شده

از قفس سینه‌ها، همچون آه آمدم

پیرهن یوسفم، یا کفن یوسفم؟

بوی تن یوسفم، کز دل چاه آمدم

بسته بست تو ام، لولی مست تو ام

ضربه شست تو ام، بر دف ماه آمدم

مشهد مشهود من! حضرت محمود من!

طالع مسعود من! نامه سیاه آمدم

شافی دارالشفا! پنجره پولاد کو؟

در طلب شاخه‌ای مهر گیاه آمدم

باد موافق وزید، از طرف صحن قدس

نام مرا خواند و رفت، چون پر کاه آمدم

 

محمد حسین ملکیان

دائما پای ضریح و پای سقاخانه ات

زائرانت آب می نوشند همراه شراب

چراغ روشن شهر است  آقا

که گفته با دلم قهر است آقا

زیارت کردم و حاجت نگفتم

خودش علامه ی دهر است آقا

کبوتر کاسه را پیمانه می داد

و سقاخانه را میخانه می دید

کبوتر شاعر صحن و سرا بود

کبوتر خال او را دانه می دید

 

گریه ام در حرم از روی پریشانی نیست

که پریشانی از آداب مسلمانی نیست

در طوافند چنان موج کبوترهایت

که در این سلسله انگار پریشانی نیست

عربی آمده پابوس تو از سمت عراق

همه ی حسرتش این است که ایرانی نیست

دست خالی ست هر آنکس به حرم می آید

در ورودی که نیازی به نگهبانی نیست!

در معطل شدن و دست رساندن به ضریح

لذتی هست که در سجده طولانی نیست

 

مهدی رحیمی :

من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند

به چه مقدار به زائر بد هم فکر کند

از شما خواستن عشق است ضرر خواهد کرد

هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند

بهتر این است که زائر اگر آمد به حرم

دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند

به کف صحن به گنبد به غم گوهرشاد

زیر این قبه به هستی به عدم فکر کند

به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد

به رواقی که شده پیش تو خم فکر کند

به چرا سال گذشته دو سه بار و امسال-

فقط این بار...به این قسمت کم فکر کند

به خودش...نه به کسانی که به یادش آمد

چون که در آینه کاری حرم فکر کند

موقع دست به سینه شدن و عرض سلام

کربلایی شده هرکس به علم فکر کند

چون که از باب جواد تو کسی داخل شد

خنده داراست که دیگر به قسم فکر کند

دیر وقتی ست که تا در حرمت دم بدهد

جای دم حضرت عیسی به دو دم فکر کند

 

بهترین نوع زیارت شده اینکه امشب-

هم کسی گریه کند پبش تو هم فکر کند

خیال کن سر نی آفتاب هم باشد

نگاه زینب تو بی نقاب هم باشد

 

خیال کن که رقیه چه میکشد بی تو

سوال هاش اگر بی جواب هم باشد

 

به قول طشت طلا؛ باز هم چو خورشید است

سر حسین اگر در حباب هم باشد

 

جنون آتش و آب است و در دل زینب

کباب هیچ اگر که شراب هم باشد

 

کباب هیچ، شراب به جام ها هم هیچ

خیال کن که به مجلس رباب هم باشد

 

شراب، پشت کباب و طناب دست رباب

و آخر همه توزیع آب هم باشد

 

احمد علوی :

در نجف یافته ام چاره ی ناچاری را

بردم از یاد در این میکده هشیاری را

قمر هاشمی از محضر تو یاد گرفت

راه ساقی شدن و رسم علمداری را

زینب از مادر خود گرچه فراوان آموخت

از تو آموخته آداب پرستاری را

بیتی از حافظ شیراز به یادم افتاد

تا به پایان ببرم این غزل جاری را

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را

 

 

هر دلی دور حرم گشت چه بیدل برگشت

زائر آسان به حرم آمد و مشکل برگشت

باز با دست تهی آمد و گردن کج کرد

باز با دست پر از پیش تو سائل برگشت

خانه واقعی شاعرتان بود نجف

جگرش سوخت زمانی که به منزل برگشت

هرکه دل بست به تو مجتهدی اعلم شد

هر که مجنون تو شد عارف کامل برگشت

ماه با دیدن رویت به محاق افتاده

کوه از دیدن رویت متزلزل برگشت

جوهر عشق تو درمان سیه رویی ماست

سید حمیری از پیش تو مقبل برگشت

بارها ناد علی خواند و تورا واسطه کرد

حضرت یونس از زنده به ساحل برگشت

عاشقان تو اگر پا به حرم بگذارند

پای در حلقه اصحاب کرم بگذارند

پیری آغاز رکوع است مبادا پس از این

طاعتم را به حساب قد خم بگذارند

گفته ام با پسرانم که مبادا یک روز

از عزاداری فرزند تو کم بگذارند

من به آنها همه عمر وصیت کردم

دفتر شعر مرا در کفنم بگذارند

 

عشقت آتش شد در خرمن عمان افتاد

هرکه مجنون تو شد بی سر و سامان افتاد

نیر از نور وجود تو منور گردید

محتشم سوخت و آتش به نیستان افتاد

غربت و داغ تو را با دل و جانش حس کرد

چشم هرکس که به سالار شهیدان افتاد

دوستان شیفته آل محمد گردید

سعدی عاشق شد و راهش به گلستان افتاد

یازده میکده در خوشه انگورت بود

که یکی نیز به دامان خراسان افتاد

چشم های تو به دنبال دو شاعر می گشت

قرعه ی فال به نام من و باران افتاد

 

همه ی دلخوشی اش داشتن فاطمه بود

دل زهرایی مولا وطن فاطمه بود

روح دریایی او را متلاطم می کرد

زخم هایی که به روی بدن فاطمه بود

یاس خود را متمایل به کبودی می دید

یاس هم رنک عقیق یمن فاطمه بود

کوچه از غربت خورشید حکایت ها داشت

در و دیوار پر از عطر تن فاطمه بود

مرتضی بار امانت نتوانست کشید

مصطفی منتطر آمدن فاطمه بود

بی وضو دست به این شعر نباید بزنید

قلم و دفتر من سینه زن فاطمه بود

بر مزارم بنویسید که تا آخر عمر

از محبان حسین و حسن فاطمه بود

 

استاد غلامرضا شکوهی

به یاد عمر تو دل هیجده ترک برداشت

نگاه هر ترکی شد کبود و لک برداشت

تو انتخاب کن افطار را نمک یا شیر

علی به خاطر زخم دلش؛ نمک برداشت

نگاه دست و دل خاکی ام تیمم را

به یاد درد تو از کوچه ی فدک برداشت