مهمترين نتايج روزه با استناد به حديث معراج
تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | | نویسنده : گمنام

حجت الاسلام و المسلمين جاودان از شاگردان برجسته آيت الله حق شناس است. جلسات هفتگي او اكنون محلي براي گردهمايي جوانان متدين است.

متن زير مشروح سخنراني حجت الاسلام جاودان درباره ماه مبارك رمضان و اغتنام فرصت است:

در مورد روزه يك مطالبي گفته اند كه عجيب و غريب است. در حديث معراج آمده است. ظاهرا اين حديث در ميان احاديث شيعه بي نظير است. يعني در عالم بي نظير است. آنجا پيامبر در سفر معراج با خداي تبارك و تعالي صحبت كردند. يكي از فرازهايش اين است كه فرمود:يا أحْمَد هَلْ تـَعْـلـَمُ ما ميراثُ الصَّوم؟ آيا مي داني نتيجه روزه چيست؟ قالَ: لا.در تمام اين مدت كه دارند صحبت مي كنند يا در بسياري از موارد خداي متعال از ايشان سوال مي كند و ايشان مي فرمايند نه. آن وقت خدا متعال توضيح مي دهد. فرمود ثـُمَّ قالَ:ميراثُ الصَّوم قِلـَّة ُ الأكـْل وَ قِلـَّة ُ الكـَلام ثمره روزه اين است كه انسان كمتر مي خورد و حرف مي زند.

نتيجه اينكه من تلافي يك روز هفده ساعته را در افطار در نياورم. شما كه جوان هستيد معده تان قوي است و خيلي احساس سنگيني نمي كند. اگر هم احساس سنگيني كرد، يك كمي دراز مي كشيد و حل مي شود. پس مي شود تلافي اش را در آورد. اما نه. اينگونه نباشد. كمي كمتر. ميراث روزه كمتر خوردن و كمتر حرف زدن است. اگر آدم گرسنه باشد خيلي حال حرف زدن ندارد. باز اگر جوان باشد دارد.

ثـُمَّ قالَ وَ ما ميراثُ الصُّمت؟ آقا شما فرموديد كمتر حرف زدن. اين كمتر حرف زدن نتيجه دارد؟ فرمود: أنـَّها تورثُ الحِكمَة حكمت به بار مي آورد.

آقا وقتي حكمت به بار آمد، اگر آدم كم حرف زد و در نتيجه اش حكمت به بار آمد خودش مي فهمد كه كم حرف زدن چقدر خوب است. خب يك مطلب ديگر كه بهتر از آن است كه من عرض كردم. مي فرمايد خب نتيجه حكمت به بار آمدن چيست؟

وَ هِيَ تورثُ المَعْرفـَة آدم به معرفت مي رسد. نتيجه به معرفت رسيدن چيست؟ وَ تورثُ المَعْرفـَة اليَقينَ يقين به بار مي آورد. خب يقين چه نتيجه اي دارد؟ فـَإذا اسْتـَيْقـَنَ العَبْدُ لا يُبالي كـَيْفَ أصْبَحَ بـِعُسْرٍ أمْ بـِيُسْرٍ حرف خيلي بزرگي است. وقتي بنده يقين كرد ديگر باكي ندارد صبح فردا كه از خواب برخاست، نان دارد بخورد يا ندارد.

عثمان دويست دينار براي ابوذر فرستاد. ابوذر پرسيد اين پول چيست؟ براي چه اين پول را آوردي؟ از بيت المال حقوق داشت و حقوقش را قطع كرده بودند. پرسيد حقوق بيت المال است كه يكي دو سال است قطع كرده ايد؟ اگر اينطور است مي گيرم. مامور گفت نه اين يك هديه و بخشش است. حضرت خليفه از مال پاك و حلال خودش براي شما فرستاده. مثلا گفت برو آن سبد را بردار و آن سفره اي كه درونش هست را باز كن ببين درونش چيست. دوتا نان است. يكي براي امروزم است و يكي براي فردا. من به اين پول احتياجي ندارم. بي باك ها. آن زمان دويست دينار خيلي بود. يك سال زندگي اش را اداره مي كرد.

وَ تورثُ المَعْرفـَة اليَقينَ فـَإذا اسْتـَيْقـَنَ العَبْدُ وقتي بنده به يقين رسيد، لا يُبالي ديگر باكي ندارد. آدم لا ابالي خوب است اما اين لا ابالي. در روايت لغت لا ابالي را دارد كه منظور اين است. در زندان است. هيچ باكي ندارد. در سخت ترين شرايط است. باكي ندارد. ببينيد باكي ندارد. نه اينكه اين را بگويم كه شما روزه بگيريد كه كم بخوريد، كه كم حرف بزنيد و در نتيجه حكمت پيدا كنيد و در نتيجه معرفت پيدا كنيد و در نتيجه يقين پيدا كنيد و بعد هم تمام عمرتان را در بلا باشيد. نه اينگونه نيست. اينكه باكي ندارد مهم است. قيمت انسان به اين است. تمام عالم متعلق به من باشد يا هيچ چيز نداشته باشم، مهم نيست. اينكه به اينجا برسد مهم است. اين آدم انقدر بزرگ شده كه از همه عالم بزرگ تر است. بنابراين فرقي ندارد كه تمام عالم متعلق به او باشد يا نباشد. راحت.

ببينيد اگر خدايي نكرده وضع ما انقدر سخت شده بود كه امشب اصلا هيچ افطاري اي نداشتيم، وقتي مي خواهيم نماز بخوانيم اصلا در نماز نيستيم. همه اش در افطار. دارم فكر مي كنم خدايا من چكار كنم؟ اگر زن بچه داشته باشد كه ديگر بدتر. آن بي باكي مهم است. بزرگي آن آدم به قدري است كه برايش هيچ فرقي نمي كند كه بـِعُسْرٍ أمْ بـِيُسْرٍ سختي است يا راحتي است. بر تخت سلطنت نشسته است يا مثل ابوذر فقط دو تا نان دارد و مي خواهد هر كدام را در يك روز بخورد.

نمي دانم داستان مرحوم آقا سيد مرتضي كشميري را برايتان عرض كرده ام يا نه. ايشان در يكي از حجرات صحن اميرالمومنين زندگي مي كرد. خدا هزار بار نصيب همه مان بكند. يك آقايي هم هر روز مي آمد در حجره ايشان و يك نان به او مي داد. تمام زندگي بيست و چهار ساعتش با اين نان مي گذشت. اين آقا يك هفته مريض شد. اصلا نمي توانست حركت كند و در خانه افتاده بود. حالا آقاي آقا سيد مرتضي چه شد؟ كسي بود به دادش برسد؟ بعد از يك هفته در حجره رفت و در زد و گفت آقا من واقعا در اين يك هفته مريض بودم و افتاده بودم. واقعا نتوانستم خدمت شما بيايم. نمي دانم به شما چه گذشت. گفت نه طوري نبود. يك مقدار نان خشكه مانده بود. يك هفته به نان خشكه هاي مانده در طول يكي دو ماه اكتفا كرد. آنها را نگه داشته بودي چكار كني؟ نگاه داشته بودم براي روز مبادا. با همين نان خشك ها يك هفته را سر كردم.

اين بزرگي مهم است. نه آن گرسنگي مهم است و نه آن سيري مهم است. شايد در ماه سير يا گرسنه باشي. مهم نيست. آن بزرگي مهم است كه نه در بند سيري است و نه در بند گرسنگي. سختي روزگار او را فلج نمي كند. كمرش را خم نمي كند.

بعد فرمود: فـَهذا مَقامُ الرّاضينَ در اثر اين مقدمات و اين حكمت و يقين به مقام كساني رسيده اند كه از خداي خودشان راضي هستند. حوادث اوقات آنها را تلخ نمي كند. حوادث تلخ است. اما تلخي حوادث اوقات آنها را تلخ نمي كند. فـَهذا مَقامُ الرّاضينَ

بعد فرمود: فـَمَن عَمِلَ بـِرضايَ ألزَمُهُ ثَلاثَ خِصال هركس كه به رضاي من عمل كند، هر كس كه بند رضاي من باشد، من سه خصلت را از او جدا نمي كنم. او به سه تا چيز مي رسد. حالا ببينيد به چه چيزهايي مي رسد.

شُكـْراً تمام عمرش شادمان است. شكر چيست؟ من از يك چيزي شادمانم. از يك چيزي خوشم. اين به يك شكر مي رسد. يعني به يك خوشي مي رسد. لا يُخالِطـُهُ الجَهلُ يك ذره به هيچ چيزي مخلوط نمي شود. هميشه شادمان است. هميشه. از چه چيزي شادمان است؟ از خداي خودش شادمان است. اگر در تمام عمر يك ذره از اين شادماني را مي چشيديم، مي دانستيم كه چيست.وَ ذِكـْراً لا يُخالِطـُهُ النـِّسْيانُ آن يقين يك يادي در خاطرش مي آورد. يادي كه هيچ وقت دست نمي خورد. آن چيست؟ آن هم يك لذت بي حساب است. آن شكر چيست؟ يك خوشي بي حساب. ذكر چيست؟ يك لذت بي حساب.
وَ مَحَبَّة ً لا يُوْثِرُ عَلى مَحَبَّتى مَحَبَّة َ المَخْـلوقينَ. من در نتيجه اين، يك محبتي به او مي دهم كه محبت هيچ بنده اي از بندگان من و هيچ مخلوقي از مخلوقات مرا بر آن ترجيح نمي دهد. آن محبت نزدش بر همه چيز مقدم است.

خب. وقتي كه او به محبت من رسيد، در اثر چه بود؟ حرف نزدن. حرف نزدن حكمت به بار مي آورد. يكي از بزرگان علما گفت خدمت آقاي طباطبايي رسيديم. ايشان فرمود كه من سرم را ضمانت مي دهم. كسي كه دهانش را ببندد به حكمت مي رسد. خب به حكمت برسد، به چه چيزي مي رسد؟ تا اينجا مي رسد. به محبت خدا مي رسد. مگر ما اصلا مي توانيم تصور كنيم؟ به يك ذره اش، به يك سر سوزنش از دنيا و آخرت مي گذري. اگر در بهشت را باز كنند و بگويند برو درون بهشت اصلا آن را نگاه هم نمي كني. اصلا نگاه هم نمي كني.

فـَإذا أحَبَّنى أحْبَبْتـُهُ اگر او مرا دوست بدارد، من او را دوست خواهم داشت. وَ حَبَّبتـُهُ إلي خـَلقي. مخلوقاتم را وادار مي كنم كه او را دوست بدارند. باز بالاتر از اين هم دارد.وَ أفـْتـَحُ عَيْنَ قـَلـْبـِهِ إلى جَلالى وَ عَظـَمَتي. چشم دلش را به عظمت و جلال خودم باز مي كنم. جلال و عظمت خدا در عالم پر است ها. پر است. من در و ديوار مي بينم. چوب و سيمان مي بينم. درونش چيزي نمي بينم.فـَلا اُخـْفى عَنهُ عِلمَ خاصَّة َ خَلـْقى بندگان مخصوصم را مي شناسانم. با همديگر آشنا هستند. هر كدام اينها يك چيزي است ها. نمي توانم عرض كنم.

فـَاُناجيه فى ظـُلـَم اللـَّيْل وَ نور النـَّهار من با او مناجات مي كنم. مناجات مي كنم يعني چه؟ نجوا مي كنم. نجوا يعني سخن گفتن پنهاني. شما اينجا نشسته اي و داري مرا نگاه مي كني. داري با آنجا صحبت مي كني. مي گويي و مي شنوي. فـَاُناجيه فى ظـُلـَم اللـَّيْل وَ نور النـَّهار اين آدم مي خوابد؟ اصلا ديگر مي تواند بخوابد؟ البته چون بدنش به خواب احتياج دارد، بدنش مي خوابد اما او در حال مناجات است. ببينيد يك مناجاتي كه از آن روزي كه شروع شد هست تا ابد. انقدر حسرت بخوريم كه اينها را شنيديم و ديگر هيچ. آن وقت اين آدم مثلا در بيابان تنهايي كه هيچ كس نيست مي ترسد؟ مي ترسد يعني چه؟ فـَاُناجيه فى ظـُلـَم اللـَّيْل وَ نور النـَّهار در روشنايي روز دارد كار مي كند. با مردم زندگي مي كند. پيامبر خود ما فرمانده لشكر بود. دارد لشكرش را براي يك جنگ تنظيم مي كند. بعد خودش هم در جنگ شركت مي كند. دارد شمشير مي زند. دارد شمشير مي خورد. دارد تير باران مي شود. دارد تير اندازي مي كند. دارد كار جنگي مي كند. مناجاتش برقرار است در نور روز.

حَتـّى يَنـْقـَطِعَ حَديثـُهُ مِنَ المَخْـلوقينَ ديگر با مخلوقات من حرف نمي زند. اينكه دارد بيشتر است. در ذكر دائم تو يادي. آنجا مي گويي من با او مناجات مي كنم. مناجات لحظه اي قطع نمي شود. با مردم حرف مي زند ها اما حرف نمي زند. با مردم مجالست مي كند اما نمي كند. پيش شما نشسته است اما جاي ديگري است.

داستانش را برايتان عرض كردم. خدمت حاج آقاي حق شناس بوديم. اين مربوط به چهل سال پيش بود. حالا اين اواخر چه بود نمي دانم. ما مشهد مشرف بوديم و يك روز ايشان را دعوت كرديم. بعد ايشان مثلا از من پرسيد اين ناهار را چگونه درست كردي؟ من هم شروع كردم به گفتن. يك كمي كه گذشت ديدم نيست. داشتند مرا نگاه مي كردند ها. الان شما هم داريد من را نگاه مي كنيد. من كه به شما نگاه مي كنم مي بينم كاملا مرا مي بينيد و حرف هاي مرا مي شنويد. لذا وقتي درجه توجه شما كم مي شود من متوجه مي شوم كه خيلي اينجا نيستيد. يا اصلا نيستيد. ديدم اصلا نيست. چشمان ايشان هم آبي بود. كاملا داشت به من نگاه مي كرد. اما هيچ آنجا نبود. من صحبتم را قطع كردم. بعد هم كه ايشان برگشت نپرسيد چه بود و خربزه را از كجا خريدي و... اين ها يك چيزهايي است. لذت هايي كه ما مي بريم اصلا هيچ است.

يك كسي به يك بزرگي خدمت كرده بود. يك بزرگي كه سه چهار ماه مريض بود و آن شخص طبيب بود و بالاي سرش آمده بود و مثلا آمپول زده بود و فرض كن نبض گرفته بود و دوا گرفته بود و كاملا پرستاري كرده بود. بعد از سه چهار ماه كه حال ايشان بهتر شد، ايشان فرموده بود كه خب چه چيزي به تو بدهم؟ چقدر پول بدهم. گفته بود من از اين چيزها نمي خواهم. يك چيز ديگر مي خواهم. گفته بود عيب ندارد برو فردا بيا. فردا كه طبيب آمد ديد ايشان در جانماز نشسته است. نام آن بزرگ را نبرده اند. او هم كنار ايشان نشست. همين طور كه نشسته بود ايشان روي زانوي او زد. روي زانويش كه زد روحش از بدنش بيرون آمد. بيرون آمد و رفتند و رفتند و ... يك عوالمي بود. خيلي زيبا بود. اين يك ذره اش است. طبقه اول هم نيست. قبل از طبقه اول است. انواري بود. مكان هاي زيبايي بود. خيلي خوب بود. يك صداي خوشي آنجا بود.بهترين صداهاي اين عالم پيش آن صدا مثل صداي گوش دراز بود. بهترين صداها. در مقايسه. اصلا باور كنيد آنجا كه او رفته طبقه اول هم نبوده. صداي خوشي كه آنجا مي آمد. اصلا مقايسه اش در حيطه تصور ما نمي گنجد. عرض مي كنم به يك سر سوزن از آن محبت، شما از هر دو دنيا مي گذريد. به راحتي مي گذريد.

در ادامه مي گويد: وَ أسمَعُهُ كلامي وَ كلام مَلائِكـَتي سخن خودم را به گوش او مي گويم. با او حرف مي زنم. فرشتگان من به نزدش مي آيند. با او حرف مي زنند.

وَ اُعَرِّفـُهُ السِّرَّي سر خودم را با او در ميان مي گذارم. سر خودم را براي او آشكار مي كنم. سر. يعني چه؟ الـَّذي سَتـَرْتـُهُ عَنْ خَلـْقي سري كه از همه مخلوقات خودم پنهان كرده ام بر او فاش مي كنم. در بعضي روايات دارد كه سر قَدَر را مي داند. چرايي همه چيز را مي فهمد. خيلي عظيم است. هيچ سوالي برايش نمي ماند. همه سوالات حل شده است و جواب گرفته است. اينها نتيجه سكوت بود. سكوت يعني اينكه آدم فقط حرف لازم را مي زند. حرف لازم. اگر يك وقت لازم شد يك حرف مزاح هم بزند، مي زند. نه اينكه نزند. هر حرفي لازم باشد مي زند. حرف غير لازم نمي زند. شما را نمي گويم. شما حرف هايت را بزن. فقط حرف هاي خوب را بزن. ما اينها را گفتيم. اما نه بنده اهلش هستم و نه... حالا نمي دانم بدبختانه با خوشبختانه ما چنين افرادي را ديده ايم. كساني كه اهل اين بوده اند را ديده ايم. بابا طاهر يك شعري دارد. مي گويد خوشا آنان كه هميشه در نمازند. اين همان است. هميشه دارد نماز مي خواند.

خب. اول يك چيزي عرض كردم. خطر اول براي جوان ها و نوجوان ها چشم است. گفتم كه اگر آدم از چشمش مراقبت كند، اگر از زبانش مراقبت كند، يعني غيبت نكند، دروغ نگويد، از گناه مراقبت كند، گناه چشم و گوش و زبان را مراقبت كند و در جمعي ننشيند كه دوستانش نشسته اند دارند غيبت مي كنند و هر حرفي دلشان مي خواهد مي زنند. اگر اينها را مراقبت كند، روزه اش قبول مي شود و مزه ماه رمضان را مي چشد.

مزه ماه رمضان خيلي است. خيلي است. اما اگر آدم يك ذره اش را هم بچشد، خوب است. يك ذره اش هم خيلي است چه برسد به بيشترش. بنابراين توصيه اين است. معمول دوستان ما مراقبت مي كنند ديگر. آنهايي كه مراقبت مي كنند، يك ذره بيشتر مراقبت كنند. مثلا يك خانم دارد عبور مي كند، به چادرش هم نگاه نكنم. به صورتش نگاه نمي كنم. گاهي چادر يك مقداري بدن را نشان مي دهد. آن را هم نگاه نكنم. آدم هرچه بيشتر مراقبت كند، بهره ماه رمضانش بيشتر مي شود.

يكي از بهره هاي ماه رمضان كه حداقل بهره هاي ماه رمضان است اين است كه همه گناهان شما در ماه رمضان بخشيده شود. مي شود. مي گويند در هر افطار ماه رمضان خداي متعال هزار هزار نفر را مي بخشد. هزار هزار نفر چقدر است آقا؟ يك ميليون نفر. ما در يك ميليون نفر جا مي گيريم؟ ممكن است. اما عدد خيلي زياد است. بعد به شب جمعه كه مي رسد چه مي شود و به نيمه ماه كه مي رسد، به اندازه كل تمام ماه مي بخشند و مثلا در شب جمعه هر ساعت هزار هزار نفر را مي بخشند و شب احياء چقدر را مي بخشند. عددش خيلي بزرگ مي شود و به سيصد ميليون مي رسد و مي شود كه ما هم داخل شويم. انشاء الله. اگر آدم بخشيده شود، مزه نمازش را مي چشد. گناهان است كه نمي گذارد مزه نمازش را بچشد. اگر بخشيده شود، مزه نمازش را مي فهمد. مزه روزه اش را مي فهمد. اگر آدم بتواند يك كار بسيار بسيار خوب انجام دهد، خيلي خوب است.

سال قبل در شب هاي احياء عرض كرديم كه بابا امشب فقط قول يك گناه را بدهيد كه يك گناه را كنار بگذاريد. مي گويند به خدا قول ندهيد. هيچ وقت به خدا قول ندهيد. چرا؟ چون اگر قول بدهيد شما را به خودتان وامي گذارد كه به قولت عمل كني. وقتي هم شما را به خودت واگذار كرد، نمي تواني به قولت عمل كني. پس چكار كنيم؟ هم قول دهيم و هم قول ندهيم؟ قول مي دهيم به كمك و مدد تو ترك كنيم. خدايا به مدد و كمك تو من اين گناه را نمي كنم. به كمك تو ديگر نمي خواهم اين گناه را بكنم. آن وقت اگر آدم چنين كاري كند، يك ماه رمضان را برده است. اين ماه رمضان را بردي. نباختي. يك وقت آدم يك عملي را انجام مي دهد و قبول مي شود و مي گويند بردي. آن وقت انشاء الله قبول مي شود. به بركت همان توبه ممكن است همه گذشته ها را ببخشند. حالا يك كسي مردتر است و همت بيشتري دارد و همه اشتباهات و گناهانش را قرار مي گذارد. وقتي بشمارند مشخص مي شود. وقتي بشمارند. خب. يك كم العفو بگوييم. شايد خدا اين يكي را بپذيرد. ما نمي دانيم كدام را قبول مي كند. شايد اين يكي را قبول كند. شايد اين العفوي كه گفتي را قبول كرد. از طرف شما كه نيست. شما فقط كلمه اش را مي گويي. او بايد ببخشد. مي گويد با اين يكي من قبولت كردم. لذا مي گويند هيچ وقت كم نگذار. شايد آن يك دانه كه كم گذاشته اي قبول شده باشد. انشاء الله كه مي شود.

 

منبع:حج