امام خمینی(ره)-مرحوم محمد رضا آقاسی
تاريخ : جمعه 16 خرداد 1393 | | نویسنده : گمنام

امام خمینی(ره) 

شبی که بوی شراب از دهان تو گل کرد

هزار چشمه ی آب حیات غلغل کرد

بگو بگو که به هنگام ذکر نیمه شبت

کدام لعل لبی بوسه زد به لعل لبت

چگونه سینه ی صاف تو درخروش آمد

که از کلام تو خمخانه ها به جوش آمد

به گوش تشنه ی دریا چه سوره ای خواندی

که آب را به شکار کویر شوراندی

کنون که باغ دل از داغ لاله می سوزد

بریده باد دو دستی که آتش افروزد

قسم به چشم پر از اشک پیر کنعانی

که سر نهیم به فرمان یوسف ثانی

عنان دیده ی خود را به خاک نسپاریم

ندای رهبر خود بی جواب نگذاریم

هزار قافله مجنون به شوق لیلاییم

بلال ماذنه ی لا به سمت الاییم

در آسمان جنون پر کشد ستاره ی ما

مباد لحظه ی خاموشی شراره ی ما

 

ای بر بلندای شهادت ایستاده

داغ رهایی را به پیشانی نهاده

ای والی مستولی شرق خرابات

تنهاترین سوزی به هنگام مناجات

تا بازگردانی در این صحرا سحر را

در کف گرفتی در مسیر تیغ سر را

تا وارهانی یک جهان را از اسارت

شد در تو جاری جرات و جهد و جسارت

در منبر آشوب خواندی خطبه ی داد

پشت ستم از غرشت در لرزه افتاد

تو بی تبر در التهاب روز موعود

در هم شکستی پیکر بت های نمرود

استاد نایی در نوازش چیره دستی

بی نی، نوا خوان نیستان الستی

گفتی مباد این نی ز زیر و بم بیفتد

در دست نا اهلانِ نامحرم بیفتد

این نی بیابان زاد دامان حجاز است

بی پرده گویای هزاران رمز و راز است

این نی شرار از درد و داغ لاله دارد

یک لب ولیکن صد نیستان ناله دارد

گفتی مبادا امتم بی روح گردد

این کشتی بی بادبان بی نوح گردد

مرغان دریایی به آب و گل نشینند

کشتی نشینان در لب ساحل نشینند

اهریمنانی کز کفت خاتم گرفتند

از مرگ خود در سوگ تو ماتم گرفتند

اهریمنانی کژ دل و بیگانه اندیش

غافل ز یارانت به فکر سفره ی خویش

چندی ست تا با ایستادن خو گرفتند

مرداب گون ماندند و بر خود بو گرفتند

آهنگ رفتن را به خاموشی سپردند

دین را به چنگال فراموشی سپردند

هر چند می گفتند شب گردند با تو

کردند با تو آن چه را کردند با تو

بر عاشقان صادقت منت نهادند

وقتی که جام زهر بر دست تو دادند

باد صبا نعش تو را بر دوش دارد

وادی به وادی تا نجف ره می سپارد

ای شعله زار خشم طوفان جوشی ما

هرگز مبادا بی شما خاموشی ما

ای بت شکن رفتی ولی ما را نبردی

زین داغ باغ سرخ گل ها را فسردی

در نا امیدی شیشه ی غم را شکستیم

اما پس از تو دل به اسماعیل بستیم