برای من صلوات نفرستید
تاريخ : جمعه 16 خرداد 1393 | | نویسنده : گمنام

شما این صلواتی را كه می‏ فرستید منظورتان ورود من است یا آنكه این صلوات برای رسول بزرگوار اسلام است؟

امام در بعضی از سال‌‏ها، تابستان به محلات تشریف می‏آوردند. تابستان سال 1325 كه به محلات آمدند، علمای شهر كه به امام اخلاص داشتند از ایشان درخواست كردند كه مسجدی در اختیارشان بگذارند تا مردم از وجودشان بهره ببرند. فرمودند مرا به حال خود بگذارید و به كار خودتان مشغول باشید و نپذیرفتند. پس از چند روزی كه از ماه رمضان گذشت، عده‏ای گفتند حالا كه شما جماعت را نپذیرفتید حداقل یك جلسه‏ ای باشد كه بعضی‌‏ها از محضرتان استفاده بكنند.

بالاخره بعد از صحبت‌‏ها امام آن جلسه را پذیرفتند و این جلسه در روزهای ماه رمضان ساعت پنج بعدازظهر در مسجدی كه در مركز شهر بود برپا می‏شد و امام پای یك ستونی روی زمین می‏ نشستند و جمعیت دور ایشان می ‏نشست.

در این جلسه دو نكته قابل توجه دیده‏ ام كه از خاطرم محو نمی‏ شود. یكی اینكه روز اول علما و روحانیون آمدند شركت كردند و امام بعد از جلسه به آنها فرمودند كه اگر چنانچه شما بخواهید شركت بكنید من این جلسه را تعطیل می‏كنم، شما باید مقامتان در اجتماع محفوظ باشد.

نكته دوم این بود كه مرسوم بود اگر كسی از روحانیون داخل می ‏شد به احترامش كسی می‏ گفت صلوات بفرستید و در اینجا هم شخصی بود كه وقتی امام وارد مسجد می‏ شدند جمعیت را به ذكر صلوات دعوت می‏كرد. روز اول كه این صلوات را فرستادند، پس از اتمام جلسه امام آن شخص را خواستند و فرمودند: «شما این صلواتی را كه می‏فرستید منظورتان ورود من است یا آنكه این صلوات برای رسول بزرگوار اسلام است؟

اگر برای رسول اكرم(ص) صلوات می‏فرستید، این صلوات را یك وقت دیگری بفرستید و اگر چنانچه برای من است كه وارد مسجد می‏ شوم من راضی نیستم!» از آن جلسه یك نكته‏ ای در نظرم هست كه امام با زبان بسیار ساده فرمودند: «برادران مسلمان و عزیز، شما كه یك كت و شلوار فاستونی پیدا كرده‏اید و می‏پوشید و با یك كت و شلوار حالتان تغییر می‏كند، یك غروری پیدا می‏كنید، فكر نكرده‏ اید كه این فاستونی پشمی از كجا تهیه شده؟ آیا مواد این پشم همان پشم نیست كه كمر گوسفندی را پوشانده بود؟ قبل از این گوسفند همین پشم را داشت و غروری هم نداشت و حالا كه همان پشم رشته شد و رنگ شد، آمد كت و شلوار شد، یك مرتبه حال شما را تغییر داده است.این چه بدبختی است كه ما به چنین چیزهای بی اساس دل خود را خوش بكنیم؟»

 

 پی نوشت:

تبیان -خاطره ای از حجت‌‏الاسلام سروش محلاتی