تاريخ : جمعه 19 مهر 1392 | | نویسنده : گمنام

 در این رابطه گزیده ای از سخنان حجت الاسلام حسینی قمی را بخوانید؛

* الان پای صحبت هرکسی بنشینی نارضایتی و ناشکری دیده می شود، آرامش در جامعه ما کیمیای کمیابی شده است، در مسجد بازار تهران مردی بزرگ نماز میخواند به نام آیت الله خوانساری، شخصی میگفت: لحظات آخرین نزدشان رفتم و از اقازاده ایشان پرسیدم حالشان چطور بود دیشب؟ فرمودند دیشب تا صبح نخوابیده، خدمت خودشان رسیدم پرسیدم حالتان چطور است گفتند دیشب تا صبح ولی ناگهانی حرفشان را عوض کردند و گفتند الحمد الله. و اظهار نارضایتی نکردند.

* سید بزرگواری بود از شاگردان سید عبدالهادی شیرازی که انسان فوق العاده ای بود، از نظر علمی و معنوی، می گفت استاد ما باید چشم خود را عمل میکرد و در این عمل احتمال کور شدن ایشان بود، قبل از عمل رفتم تا به یک شکلی ایشان را آماده کنم برای این اتفاق، به ایشان گفتم: احتمال دارد چشمانتان را از دست بدهید صبر داشته باشید، سید عبدالهادی گفت صبر که چیزی نیست من ناراحتم چرا به مقام رضا نرسیده ام، چرا ما نعمت ها را نمی بینیم.

* یکی از علمای بزرگ نجف ملاعبدالله گلپایگانی بود، دارای مقام علمی بسیار ممتازی بود. اگر شاگردی اشکالی به استاد می کرد چهل دقیقه طول می کشید تا جواب اشکال ایشان را استاد بدهد، ایت الله العظمی اراکی ایشان را در خواب دید، پرسیدند چه خبر آنجا چه کار کردید؟ چه جواب دادید؟ جواب داد: بعد از مرگ فرشتگان آمدند به سوال و جواب، همه واجبات را ارائه کردم فرشتگان همه آنها را با اشکال دانستند، مستحبات را ارئه کردم همه را اشکال گرفتند. گفتم من بهترین دوران جوانی ام را به نجف آمدم به سختی درس خواندم. خدایا این زندگی شد ما داریم، این همه زحمت بکش، درس بخوان، تحصیل، علم، دانش، اینقدر باید فقیرانه زندگی کنم و ... شروع کردم هر چه شکایت و گلایه بود کردم، ولی یک مرتبه، گفتم نه من اشتباه کردم، خدایا اشتباه کردم، چرا فقط نداده ها را می گویم، بگذار داده ها را بگویم، خدایا نعمت های زیادی دادی، یک: نعمت سلامتی، دو: نعمت استعداد خوب، درس می خوانم شاگرد اولم سه: نعمت مجاورت امیرمؤمنان علیه السلام، چهار: دوستان خوب، پنج: اساتید خوب، شروع کردم نعمت ها را گفتن، آخرش گفتم الحمدلله خدایا سپاسگذارم، خدایا راضیم، اشتباه کردم شکایت کردم، الحمدلله، فرشتگان به من گفتند: آن الحمدلله که آن روز در آن راه گفتی، گوهرّ گرانبهایی است که می تواند تو را نجات دهد، با همین درّ گرانبها برو بهشت.

* رضایتمندی از زندگی، خیلی مهم است. آدم راضی باشد از خدا، نعمت ها را ببیند، یادش نرود، الآن به بعضی ها می گویی نماز، می گوید: خدا چه چیزی به ما داده است که نماز از ما می خواهد، تو خبر داری از زندگی ما، چه چیزی خدا به ما داده است که 5 وعده نماز هم برایش بخوانیم. اولا که نماز برای خدا خدمتی برای خداوند نیست، حالا گیریم که شما می خواهی مقابله کنی، خدا چه به ما داده است که من نمازم را باید بخوانم، فرمانش را گوش کنم، گناه نکنم و ... ، چه چیزی خدا به ما داده است که اینقدر از ما تکلیف می خواهد، یک مثال خیلی ساده میزنم؛ شما صبح تا به حال آب میل فرمودید؟ آب! چایی میل فرمودید؟ هیچ میدانید این آبی که ما می نوشیم چه قدر نعمت همراهش است، گاهی آدم بیماریهایی پیدا می کند، که این آب را نمی تواند بنوشد، من بیمارانی را دیم که اینها کل نخاعشان از بین میرود، آب را نمی تواند بخورد. یک پدری جوانش را آورده بود بیمارستان، گفتم برای چه آورده ای، گفت: این دو سال است که حیاتش حیات نباتی است، زنده است ولی هیج هوش و احساسی ندارد، گفتم: غذا، گفت: نه، اصلا چیزی از گلویش رد نمی شود، هیچ می دانید آدم آبی که می نوشد، باید چند بار بگوید الحمدلله که این آب از گلوی من رد شد؟ میشود بگویید از این نعمتها ما چندتا در زندگی مان داریم؟ چرا اینقدر رضایتمندی ها کم شده؟ چرا زندگی ها همه شده نارضایتی؟

* ائمه اطهار علیهم السلام، در اوج سختی ها با اوج رضایتمندی بودند. چه کسی به اندازه امام رضا علیه السلام مشکلات تحمل را کرد، چه کسی به اندازه امام جواد سلام الله علیه، مشکلات را تحمل کرد، امام جواد علیه السلام چه بیماری داشتند که در بیست و پنج سالگی به شهادت رسیدند، کسالتی نداشتند، بیماری نداشتند، امام رضا علیه السلام بیماری نداشتند، در روایت هست: « ما منا إلّا مقتول أو مسموم »، تمام أئمه را یا با شمشیر دشمن یا با جفا به شهادت رساندند، ولی اوج رضایتمندی بود در زندگیشان، اوج عبودیت بوده، اوج بندگی بوده.